بعهد خويش و در ميدان درب ارگ بانداختن تفنك هنگامه را گرم نموده ، صيد مراد خان چون چاره را مسدود ديد دروازهء ارگ را بر روى خويش بسته ، در كنج مذلت نشست . اخلاصكيشان مراتب مزبور را معروض راى عالمآراى نواب جهانبانى ساختند . مختصر كلام :
داراى سكندر غلام در همان شب با لشكر قيامت لهب و سپاه آهنين سلب چون راهنوردان ثوابت و سيار روانهء آن ديار سعادت يار گرديده ، در يك شبانه روز مسافت آن راه را پيموده ، خود را بدان خطهء بهجتاندوز رسانيده ، لشكر سيل شتاب كوه درنگ و جانبازان ميدان نام و ننگ بامر خديو با فرهنگ اطراف ارگ را فروگرفته ، بانداختن توپ و تفنگ كار را بر آن برگشتهبخت سخت نمودند . صواعق بلا بخرمن هستى آن قوم بىپروا آتشافروز و بضرب گلولهء جانسوز بعد از دو روز خاك ثبات و قرارشان بباد بىقرارى داده شد و آن قلعهء گردون مثال مسخر شيران بيشهء جدال و صيد مراد خان با اعوان و انصار گرفتار كمند اژدها مانند دلاوران پلنگ خصال گرديده ، باشارهء سرانگشت گزلك خون زير چشم جهان بينش عبرة للناظرين و سزاى اعمال را به چشم خود معاينه ديد و نقشى كه بقلم قضا در لوحهء روزگار نگاشته و سرنوشتى كه حضرت خلاق خير و شر و قسام نفع و ضرر بجهة او مقرر داشته بود صورت پذيرفت .
روزى اگر زد رقم ديو بر اورنگ جم * بر سر خيل و حشم شد ز قضا حكمران
شاه سليمان نگين راند برو رخش كين * كرد بخاكش قرين داد بمرگش قران
از فلك كينهور يك دو سه روزى اگر * منبر خير البشر گشت عمر را مكان
خسرو حيدرنژاد راند برو همچو باد * توسن دلدل نهاد دلدل آتش عنان