خارزار خاطر فاسدش سر برزد . بزرگان گفتهاند كه : نفس خبيث و ذات لئيم پروردن و از سفلهء دون و بدگوهر زبون چشم وفا داشتن سررشتهء كار خود گم كردنست و بمثقب مژگان صخرهء صما سفتنست
در خاك ريختن زر و گوهر دريغ نيست * با ناكسان دريغ بود لطف و مردمى
گر از دشت چين باغبان صبا * برد تخم خارى بباغ ختا
بخاكى ز ديباى چين بيخته * برو مشك و عنبر برآميخته
زمين را نمايند در وقت كار * بشاخ آهوان ختائى شيار
نگارى ز سنبل فروشان چين * مه از خرمن حسن او خوشهچين
بدستى كه افشانده خوى از جبين * بيفشاند آن تخم را بر زمين
گه آبيارى بتان ختن * ز گيسو ببافند مشكين رسن
ببندند بر دلو غنچه طناب * ز چاه زنخدان برآرند آب
ز گلزار رخسار آبش دهند * كه هم آب و هم آفتابش دهند
كنندش ز هر سوى خدمتگرى * مه و مهر با زهره و مشترى
دهندش ز هر سوى نشو و نما * شمال و جنوب و دبور و صبا
نمايد چو هنگام نيرو ظهور * شود برزخش را زمان نشور
شود جامه را عيب پوشيش چاك * سرآرد برون از گريبان خاك
كند خاريش گل بناچار و چار * نهالش برون آورد خارخار
ازو پاى گلشن خرامان فكار * دل و دست گلچين ازو داغدار
دلا تا توانى درين خاكدان * اميد نكوئى مدار از بدان
بهرجهة سوداى دماغش جوش گرفت و جانش مهر از عقل و هوش برداشته ، ديگر بار علم مخالفت آن حضرت برافراشته ، چشم از حقوق آن جناب پوشيده ، با جمعى بدكيش شيوه را پيش گرفته ، پيمانهء پيمان نوشيده ، ممهد گردانيده بودند كه بيخ نهال اين دولت خداداد را بباد بىشرمى و صرصر بىآزرمى درآورند . مراتب كنكاش آن فرقهء خذلان تلاش بانهاى منهيان بعرض راى جهانآرا و شعلهء آتش قهر قهرمانى بذروهء چرخ و الا رسيده ، امر بگرفتن او فرمودند .
باز نظر همتشان بمرحمت ذاتى و رأفت فطرى از خون او درگذشت