نمود ، ازين جهانبان دشمنشكن بغايت مخوف و پيوسته همتش بحراست آن حضرت مصروف بود ، روزبروز انديشهاش در تزايد و اطمينان از ضمير وحشتپذيرش تباعد مىنمود . اين بحر مواج بجهة تسكين خاطر آن سست مزاج سيصد چهارصد نفر غلامان خاصهء خود را اخراج و بمعدودى عملهء خدمتگار رفع احتياج فرمودند .
آن هم موجب آرامش و باعث آسايش او نگرديده ، همچنان مشوش و ضميرش از انديشه پرآتش بود . مرتبهاى كه يكى از نجباى شيراز كه در لباس درويشى و از غايت صافى ضميرى با صغير و كبير در نيكانديشى و در نظر همتش شاه را با گدا خويشى و برسم منادمت در خدمت آن خديو كشور سعادت بسر مىبرد ، بمحض اينكه با اهل فارس بسبب شراكت موطن ترددى مىكرد و به اين و آن روزى بمصاحبت بسر مىبرد از انديشهء آنكه مبادا ارتباط آنها را به آن حضرت باعث و به آن علت فتنه حادث شود و هلاك او را باعث گردد او را خواهى نخواهى به مسافرت تكليف و از توقف اصفهان تخويف و بضرورت روان نمودند . چون استيلاى انديشه بخاطر توهم پيشهاش بسرحد افراط رسيد و پيشنهاد ضمير صلاح انديشش گرديد كه آن حضرت را بسفرى مأمور و از قرب ايلات و اخلاصكيشان دودمان عالى درجات دور نمايند . لهذا فوجى از لشكر را كه معتمد مىدانستند مأمور بملازمت موكب سعادت كوكب نموده ، اين خديو كشور جلال را مكلف به سفر كردستان اردلان و تنظيم آن عرصهء وسيع البنيان ساختند . در ساعتى ميمون و در زمانى بمباركى مشحون فراشان ستبر بازوى قوى پشت و خيامان محكم پنجهء درشت انگشت خيمهاى سپهر مثال و سراپردهاى فلك تمثال به فضاى هامون برپاى كردند و ملتزمان موكب نصرة كوكب در ركاب سعادت انتساب روى توجه بجانب مقصود آوردند . چون يك مدت اراضى سنندج مقر اردوى ملايك مخرج شد يكباره ضمبر على مراد خان بهراس و خاطر صلاحانديشش بوسواس افتاده ، دورى آن حضرت بر دل سوداء منزلشان بار انديشه نهاده ، خواهشمند مراجعت موكب مسعود گرديدند . چون دار السلطنهء اصفهان از نور شمع
تاريخ گيتى گشا ( در تاريخ سلسله زنديه ) ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: محمد صادق موسوى اصفهانى
ص٢٤٥