بلكه استيلاى قيصر و خاقان به آن حصار فلكشان در نظر خردمندان از بابت محالات و از مقولهء خوارق عادات مىنمود . زيرا كه نه سكان حصار بىقوت و نه لشكر خونخوار قلعهدار بىقوت بودند و در آخر حال كه اختر مقيم و بال شد جماعت باجلان و ما فى درون حصار و چاكران نواب گيتىمدار با على مراد خان در جزو سازگار و او را بدست دادن قلعهء استوار خرم و خرسند و اميدوار گردانيده ، سحرگاهان كه قلعهگشاى فالق الاصباح بيرق حرير سفيد صبح صادق را بر فراز دروازههاى افق شهر مشرق در پاى كرد طوايف مذكوره كه دروازهها را متصرف بودند يگران رايشان از طريق خدمت نواب سپهر ركاب منصرف گرديده و آوازهاى بلند بدعوت اكبر خان كه در آن حوالى پيشواى سنگر بود گشادند . اكبر خان از استماع آن آوازه بسرعت بىاندازه خويشتن را بدروازه رساند . درى مشهور بدروازهء باغ شاه را بحيطهء ضبط درآورد . علينقى خان به مجرد اطلاع با معدودى از غلامان بر آن قوم تاخته ، قريب به آن بود كه دروازهء شهر را استرداد ساخته ، مجددا استحكام دهد كه خبر رسيد از دروازه شاه داعى الله نيز فوجى دخول نموده ، آن دروازه را نيز گشوده ، علينقى خان از پيشرفت كار مأيوس ، از نيرنگ چرخ فسونگار قرين افسوس گشته ، متوجه درون ارگ و بامر پدر والاگهر دروب را بسته ، بانتظار حكم قضا نشستند ، تقى خان كه در خانه و سراى مسكن خود باطمينان قرابت قديم بدروازه نزد اكبر خان رفته ، آن مردود بدست خود تيغى بر آن جوان بيچاره فرود آورد و او را شهيد كرده ، نواب سپهر ركاب كه بقاعدهء روزگار و طريقهء آئين مردم حقگزار مظنهء هيچگونه سوء رفتار بعلى مراد خان نداشت از در مصالحه درآمدند و مشار اليه نيز آن حضرت را بايمان و پيمان مؤكد مطمئن كرده و از ارگ بيرون آمده ، در باغى كه در جنب ارگ احداثى نواب غفران مآب و مدفن آن جناب بود نزول فرمودند . در ساعت اكبر خان بامر على مراد خان از قفاى ايشان درآمده ، ديدهء دريده را از همگى حقوق و نعمت چندين سالهء آن حضرت پوشيده ، جهانبين آن نورديدهء جهانيان را بگزلك بى
تاريخ گيتى گشا ( در تاريخ سلسله زنديه ) ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: محمد صادق موسوى اصفهانى
ص٢٤٢