درخور بصره لنگر توقف افكنده ، قرار گرفتند ، كه شايد كسى بر حال ايشان وقوف نيافته ، قدرى آذوقه و آب شيرين تحصيل و باز روى توكل بجانب دريا آورده ، چون به علت دشمنى جميع اهالى آن حوالى مجال توقف در آنجا نداشتند سعى مىنمودند كه بلكه نوعى نمايند كه خود را بساحل عمان رسانيده ، در ظل حمايت اعراب خوارج از بيم جان آسودگى يابند . چون حكم قضا با فناى مهنا جارى گرديده ، روز عمرش به آخر رسيده بود اهل بصره از حال ايشان باخبر ، نظر به آنكه در آن مدت كه مهنا در روى دريا مبسوط اليد بود پيوسته در كار اضرار و آزار هرنيك و بد بود بجهازات و سفاين ايشان لازمهء دستاندازى مىنمود ، لهذا وجود او را مورث مفاسد بسيار و حياتش را موجب اختلال حال خود مىدانستند ، بفكر اطفاى نايرهء شوروشر او افتاده ، جمعى را بحمل دو سه فروند كليط بر سر او فرستاده ، او و چند نفر از غلامان او را دستگير و مقيد بقيد غل و زنجير نموده ، در شهر بصره در گوشهاى محبوس و مراتب را بعرض عمر پاشا ولى بصره و بغداد رسانيده ، عمر پاشا نظر به آنكه او را مردود دولتين عليتين و وجودش را مستوجب هزارگونه تفتين دانسته ، از بغداد حكم بقتل او داد و در خفا باتمام كارش پرداختند و خلقى از اهل بحر و بر را از شر وجود آن مردود خلاص ساختند . شيخ حجر نامى عرب ساكن بندر كنگان نيز در كنار دريا مهيج درياى شور و غوغا گرديده ، از خدمتگارى آستان عرش اركان دامن كشيده ، درياى غضب قهارى متلاطم گرديده ، زكى خان زند را مأمور بتخريب بنيان نام و نشان او فرموده ، روانه نمودند . بيك حملهء كوهفرساى نهنگان لجهء هيجا كاخ هستى او با خاك برابر گشته ، اكثر كسان و منسوبان او و اهل كنگان عرضهء نهب و اسر گشته و در خطهء شيراز بتيغ تيز رسيدند .
ذكر سركشى ذو الفقار خان افشار و گرفتار شدن او بدست على محمد خان بتقدير قادر مختار
خلاصهء اين وقايع بنحويست كه : ذو الفقار خان افشار خمسه را در هنگامى كه مواكب سعادت از سفر آذربايجان انصراف مىنمودند