ذكر انجام كار و اختتام روزگار امير مهنا و بقتل رسيدن او بتقديرات خالق ارض و سما
ناخداى سفينهء فسانه و معلم زورق اين دلكش ترانه يعنى خامهء عنبرين شمامه فلك مقدر حكايات را در درياى پرپهناى ورق از اهتزاز صبا و دبور سخنهاى حق بدينگونه بساحل بيان مىرساند كه : چون امير مهنا با چهار پنج نفر از غلامان مشار اليه بطريق تقرير سابق خود را بكشتى مكسور محقورى افكنده . بىذخيره و آذوقه ، بدون آب شيرين كه در بحر شور وجود آن اهم از جميع ما يحتاج اعظمست به معلمى توكل به خالق جزو و كل كشتى شكستهء مذكور را در بحر پرشور روانه نمودند . آنجا كه سيل بىزنهار بلا روى به خرابى احوال خسته حالان مبتلا آورد بخاشاك تدبير و خس و خار چاره ره بر آن نمىتوان بست و چون محكم رشته دام قضا بر پر و بال مرغان ضعيف بىنوا بند مىنهد بمنقار طلب علاجى تارى از آن نمىتوان گشت . در همانكه آن بخت برگشتگان بهزار تاب و تب و صد هزار رنج و تعب در روى آب روان و آن شكسته زورق لطمهخوار امواج آن درياى بىكران بود سحاب مظلمى در هوا متراكم و از صرصر بخت برگشتگى آن بحر پرشور متلاطم گشته ، از شدت تلاطم آن بحر ذخار و صعوبت تموج آن درياى بىكنار عنان اختيار زورق از كف آن كشتى شكستگان قلزم ابتلا بيرون رفته ، سفينهء مزبوره از تموج آب و تلاطم آن بحر پراضطراب بىاختيار بهرسو رفتن گرفت .
هنگام صبح كه ببادبانى فالق الاصباح زورق مهرانور ازين ژرف درياى اخضر بساحل خاور رسيد كشتى مهنا بحوالى سواحل آمد . چون نيك ملاحظه نمودند حوالى بصره ملحوظ آن برگشتهبختان شد . از آنجا كه سفينهء مزبوره شد آمد آن طوفان پرشور را گذرانيده ، شكستگى آن بيشتر از بيشتر گرديده ، از آن پس توانائى دريا و شايستگى صدمات آن بحر طوفانزا نداشت و راكبين كشتى را نيز به علت عدم آذوقه و آب شيرين و تشويش و غم آن زمان طاقت و توان مسافرت نبود و لاعلاج