از زنان و اطفال و اهل و عيال خرد و بزرگ و ديلم و ترك چندان مجتمع كرد و آنقدر گرد آورد كه فضاى هامون از ازدحامشان تنگ و زمين با سكون با ترددشان بىدرنگ بود و آن كوچ سنگين و بنهء رنگين را روانهء كوهسار بختيارى و خود نيز متعاقب متحرك گرديده ، رخت عزيمت به آن صوب كشيد . زنان و اطفال و نسوان و رجال ، بعضى سواره و برخى پياده ، بكوهسار شماخ و زمينهاى سنگلاخ ، افتان و خيزان قدمفرساى راه بىپايان گشته و از كوهسار زردهكوه گذشته ، از راه مال امير متوجه توابع شوشتر و در صحرائى موسوم بسردشت بار نزول افكندند . الحق اين تدبير وخيم و اين فكر نامستقيم و حملونقل آنهمه زن و فرزند انبوه در پست و بلند صحرا و كوه موجب تزلزل دولت استوار و باعث تضييع كار و مورث تشويش روزگارش و به او رسيد آنچه رسيد .
ذكر ورود موكب مسعود بدار السلطنهء اصفهان و گزارش آن اوان مسرت نشان
جواد خوش خرام خامه و ابرش سبك كامهء كلك بلاغت ختامه در شاهراه بيان به اين حكايت و در منهاج شرح افسانهء فرخنده بدايت چنين رفتار مىنمايد كه : مواكب مسعود و كوكبهء سعادت ورود در طى طريق مقصود همسر برق خاطف و همگام ريح عاصف گرديد و سلسلهء آن هژبران قوى چنگ و عنان آن دليران فيروز جنگ را به طرف اصفهان كشيده ، در ساعتى بفرخندگى ميمون و روزى بمباركى مشحون اردوى نصرة مقرون وارد دار السلطنهء اصفهان و عمارات مباركات شاهى را از قدوم مسرت لزوم غيرت بخش باغ جنان نمودند . پس نظر على خان زند و فوجى از بهادران نصرة پيوند را بتعاقب زكى خان تعيين و روانه نمودند . مأمورين چون به منزل توقف زكى خان رسيده ، باردوى او برابر گرديدند محمد على خان كرد كه از قديميان خديو رستم دست بود و زكى خان مشار اليه را همراه برده با خوانين او داخل خود كرده بود ، برعايت حق نمك بحبل المتين دولت ابد مدت متمسك و طريق اردى نظر على خان را سالك شد .