بيك زبان اين لفظ از زبان كشيده كه سلطان فيروز شاه با لشكر غائب شده - اينچنين واقعهء لا طائل « 2 » جانب تهته رو داد « 3 » * * مثنوي *
آغاز سخن بنام يزدان * * كو حال بخلق كرد گردان
گه وصل دهد گهي جدائي * * گه شاه كند گهي گدائي
گه شاد بكرده گاه غمگين * * گه داده نسيج و گاه پشمين
گه درد بداده گاه درمان * * گه جمع بكرده گه پريشان
فى الحاصل چون خانجهان بديد كه كار مملكت بدين پايه كشيد در دل خود گذرانيد - كه كار اين گفتار و آثار اين كردار بمرتبهء ديگر كشيد - خانجهان به تمام رختهاي سلطان كه درون كوشك بود در خانهء خود برده در قسم بيداري و هوشياري هزار تاكيد كرده براي آن تا نبايد كسي از تاثير قوت بسي بيك نفسي حركت كند - خان مذكور چون دستوران مشهور هرروز در حواليء « 4 » دهلي سواري كردي - و رعب خود بخلائق نمودي - چون دستور مشهور ديد كه هرروز شور بيشتر و زيادهتر « 5 » است خانجهان به تعبيه فرمان از زبان سلطان پرداخته و دران فرمان اخبار سلامتيء ذات سلطان و خلائق آن مكان بازديده ميان عامهء خلائق شهر خواندند - و مدت بيست و يكروز طبلهاي شاديانهء نهگانه زدند - هريك آشنا و بيگانه در مقام فرحت نشستند در اقامت اين تعبيه البته شور خلق فرونشست - هركسي دنبال
هامش
( 2 ن ) لا قابل *
( 3 ن ) زاده *
( 4 ن ) ازان دهلي *
( 5 ن ) زيادت برخاست *