و از نهايت پيادگي و غايت بيچارگي خلق لشكر بجان آمدند « 2 » هريك تني از زبان خود ميكشاد و ميگفت * * مصرع *
* بر آستان خواري جان دادنيست ما را *
* بيت *
چون بخت كله ز سر ستاند * * نعلين بپاي هم نماند
بنمود جهانش بيوفائي * * دادست كواكبش عنائي « 3 »
القصه ناگاه در عين روارو بنگاه پدر « 4 » بيچاره زير درختي مينشيند و پسر بيچاره بر سر او ايستاده ميبيند - به صد هزار زاري چون باران ميگريد - پدر ميگويد اي پسر من باري درين بيابان جان مىدهم - و رخ بسوي آن جهان مينهم « 5 » - تو باري برو - شايد بود سلامت در خانه رسي - و خبري از حال موت اين پدر غريب بر ايشان برساني - همچنين برادر غمگين مر برادر غمگين خويش را نشسته ميگذاشت - و دوست مر دوست را و آشنا مر آشنا را - تا كار اين بار به جائى رسيد « 6 » و كردار اين اضطرار بمرتبهء كشيد « 7 » كه آواز غريو از هرچهار جانب برخاست - همه لشكر دل از حيات برداشت - هريك تن كه دران انجمن بود رخت نفيس و كالاي لطيف همدران بيابان گذاشت - معهذا حضرت فيروز شاه دران مقامات « 8 » اين همه واقعات ميديد انگشت حيرت بدندان فكرت ميگزيد - دل بر كرم خداي عز
هامش
( 2 ن ) ره ميداد *
( 3 ن ) دغائي *
( 4 ن ) پدر پير بيچاره *
( 5 ن ) نهادم *
( 6 ن ) كشيد *
( 7 ن ) رسيد *
( 8 ن ) مقام *