فيروز و قطب خان را تضعيف و عاجز ساخت و قطب خان جهت اين نزاع از سهرند به دهلى آمده نزد سلطان محمّد شاه رفت . اركان دولت فرجه ديده به عرض رساندند كه افغانان « 1 » در سهرند هجوم كردهاند « 2 » ؛ آخر از ايشان خللى در ملك پيدا خواهد شد . سلطان سكندر تحفه را همراه قطب خان كرد كه به سهرند رفته افغانان را به درگاه فرستد و اگر تمرّد ورزند ، از سهرند اخراج كنند و به جسرت كهكر نيز به همين مضمون فرمان فرستاد . افغانان بر اين معنى اطّلاع يافته پناه به كوهستان بردند . جسرت و سكندر كس نزد افغانان فرستاده [ 293 ] پيغام دادند كه از شما امرى غيرلايق ظاهر نشده ، سبب فرار چيست ؟ ايشان طلب عهد كردند و پيمان به ايمان ، مؤكّد شده ، ملك فيروز برادرزادهء خود ، ملك بهلول ، و پسر بزرگ خود ، شاهى خان ، را بر سر اهلوعيال گذاشته خود با افغانان معتبر نزد جسرت و سكندر آمدند و ايشان به تحريك قطب خان « 3 » خلاف عهد كرده غير از ملك فيروز همه را كشته لشكر بر سر اهلوعيال ايشان فرستادند . بهلول اهلوعيال را همراه گرفته به جاهاى قلب برد و شاهى خان « 4 » با ديگر افغانان به جنگ ايستادند . قليل زنده گرفتار شده « 5 » شاهى خان با ساير مردم كشته شدند و سرهاى ايشان را به سهرند آوردند ، جسرت از ملك فيروز استفسار نام كشتگان نمود و او نام ، يكيك ، مىگفت تا آنكه سر پسرش به نظر آوردند . فيروز گفت : « نمىشناسم . » مردم جسرت گفتند كه اين شخص به غايت شجاع بود و چنين و چنان كرد . فيروز در گريه شد . گفت : « سر پسر من است . از خوف آنكه مبادا در جنگ سستى كرده باشد ، نام او را مخفى مىداشتم .
اكنون كه خاطرم جمع شد اظهار كردم . معلوم مىشود كه بهلول در اين جنگ نبوده به سلامت بيرون رفته او انتقام اينها از شما خواهد كشيد . » [ و پس از آنكه ] « 6 » جسرت سهرند را به ملك سكندر تحفه سپرد خود به جانب پنجاب رفت و گرفتاران را
هامش
( 1 ) . ش : افغان .
( 2 ) . پ : مىكرده .
( 3 ) . پت : قطب الدّين خان .
( 4 ) . م ، 1 / 318 . ن ، 1 / 173 : شاهين خان .
( 5 ) . ش : گشتند .
( 6 ) . پ . ش . پت . س : ندارد ، از ن ، همانجا افزوده شد .