انداخت . صدر الدّين حقيقت حال را به وسيلهء خادم سلطان ، كه پنهانى همراه برده بود ، به خدمت سلطان معروض داشت . سلطان همان ساعت بر سر آن جماعت رفته ايشان را متفرّق ساخته و ملك بدر الدّين سنقر را برحسب اقتضاى وقت ، اقطاع بداؤن داده بدان جانب فرستاده و قاضى جلال الدّين كاشانى را از قضا معزول گردانيد . و بعد از چند ماه كه ملك بدر الدّين از بداؤن به درگاه آمد ، سلطان او را و ملك تاج الدّين موسى « 1 » را به قتل آورد و قاضى شمس الدّين و قاضى قصبهء مارهره « 2 » را در پاى فيل انداخت . و اين معنى سبب زيادتى [ وهم و هراس مردم گشته جمله لشكر از او برگشت و نظام الملك كه از آن زخم آزرده بود از جانب سلطان سخنان موحش گفته موجب زيادتى نفرت طباع ] « 3 » مىگرديد . در اينحال ، روز دوشنبه شانزدهم جمادى الآخر سنهء تسع و ثلثين و ستمائه [ 639 / 22 دسامبر 1241 م ] افواج مغول چنگيزى آمده لاهور را محاصره كرده و ملك قراقش ، كه حاكم لاهور بود ، حركت مذبوحى نموده چون در مردم موافقت نديد ، نيمشبى از لاهور برآمده به جانب دهلى آمد و آن شهر از ستم چنگيزيان خراب و نابود شده خلق كثير اسير و گرفتار گشت « 4 » . چون اين خبر به سلطان معز الدّين رسيد ، امرا را در قصر سفيد جمع فرموده بيعت تازه كرد و ملك نظام الملك وزير و قطب الدّين غورى وكيل السلطنه را با امراى ديگر جهت دفع شرّ مغول به جانب لاهور فرستاد . چون لشكر بر لب آب بياه ، كه در اين عصر قصبهء سلطانپور 210 قريب آن بنا شده ، رسيد نظام الملك كه در باطن با سلطان منافق بود ، امرا را از سلطان برگردانيد و بنياد مكر و خدعه نموده عرض داشت كرد كه از دست اين جماعت منافق كه همراه من كردهايد كارى نخواهد آمد و اين فتنه تسكين نخواهد يافت ، مگر سلطان خود به اينجانب نهضت فرمايد ، يا فرمان صادر سازد كه بنده و ملك قطب الدّين ، چنان كه دست دهد ، ايشان را از ميان برداريم . سلطان از روى سادگى و اعتمادى كه بر او داشت در جواب نوشت كه اين
هامش
( 1 ) . پ : تاج موسى .
( 2 ) . مارهره :Marahra.
( 3 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 4 ) . پ : گشتند .