كرمان روانه بايد شد . و آنگاه از راه شنوران متوجّه غزنين شدند و از قبايل افغان و كفّار تراهيه زحمت بسيار كشيده چون به نواحى كرمان رسيدند ، تاج الدّين ايلدگز به استقبال محفهء سلطان بيرون آمد . همينكه نظرش بر محفه افتاد ، از اسب فرود آمده زمين ادب ببوسيد و بعد از آن دامن محفه را برداشته كالبد سلطان به نظرش درآمد ، دستار از سرش برداشته و پيراهن دريده گريه و زارى آغاز كرد و ماتم را تازه ساخت .
القصّه ، بيست و دوم شهر شعبان ، محفهء سلطان شهاب الدّين را به غزنين رسانيده در حظيرهاى كه براى دختر خود ساخته بود دفن نمودند . گويند خزاين بسيار از زر و نقره و جواهر از او بازماند ، از آن جمله ، پانصد من الماس ، كه از جواهر نفيسه است ، مانده بود و ديگر نقود و اموال را از اين قياس مىتوان نمود . نه مرتبه سفر هند نموده است ، دومرتبه شكست يافته و ديگر كامياب شده . پادشاه عادل ، خداترس و مشفق بر خلايق بود و علما و صلحا را عزّت مىداشت و خدمت مىكرد « 1 » .
ذكر رواجدهندهء بخشش لك ، سلطان قطب الدّين آيبك « 2 »
سلطان قطب الدّين به صفات حميده و پسنديده موصوف بود . روش شهريارى و قواعد جهاندارى نيكو مىدانست و به لوازم لشكركشى و دشمنكشى ، كماينبغى ، قيام و اقدام مىنمود . در صغر سن ، تاجرى آن جناب را از تركستان به نيشابور برده به قاضى فخر الدّين بن عبد العزيز كوفى ، كه از فرزندان امام اعظم ابو حنيفه كوفى بود ، بفروخت و چون دست قدرت به قلم عنايت رقم [ سعادت ] « 3 » بر ناصيهء احوال او كشيده بود ، در صحبت اولاد قاضى به مكتب رفته در اندك زمانى قرآن خواند و خطّ
هامش
( 1 ) . ر ك : تاريخ سند : ص 35 ؛ طبقات اكبرى ، 1 / 40 .
( 2 ) . م ، 1 / 106 . ن ، 1 / 60 : « مشهور به لك بخش » اضافه دارد .
( 3 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .