ملّتى نبود هرگاه يكى از ايشان را دختر مىشد بر در خانهء خود ايستاده و دختر را برداشته فرياد مىكردند كه آيا هيچكس نيست « 1 » كه اين دختر را به زنى قبول كند ؟ اگر كسى قبول مىكرد آن دختر را به وى مىدادند و الّا در ساعت آن دختر را به قتل مىرسانيدند . و در ميان ايشان يك زن چند شوهر مىداشت و هرشوهرى كه پيش آن زن مىآمد نشانهء خود را بيرون خانه مىگذاشت كه اگر شوهر ديگرش بيامدى آن نشانه را ديده بازگشتى و آن جماعت بر اين وضع مىبودند و آزار مسلمانان صواب مىدانستند ؛ تا آنكه ، آخر ايّام سلطان شهاب الدّين ، مسلمانى اسير ايشان شد و طرح و وضع ارباب اسلام به تقريبات مذكور ساخت . مقدّم آن طايفه را شعار اسلام خوش آمد و گفت : « اگر من پيش سلطان شهاب الدّين رفته قلّادهء اسلام در گردن اندازم با من سلوك او چگونه خواهد بود ؟ » مسلمان جواب داد : « من متعهّدم كه رعايت پادشاهانه نموده باز حكومت اين كوهستان به تو ارزانى دارد . » پس آن مرد مسلمان عريضهاى مشتمل بر آن ماجرا عرضه داشت . رئيس كهكران نزد سلطان شهاب الدّين فرستاد و سلطان بىدرنگ خلعت فاخره و كمربند مرصّع براى مقدّم ايشان ارسال داشت و آن مسلمان مقدّم آن جماعت را برداشته به خدمت سلطان آمد و به عنايات خسروانه سرافراز گشته به شرف اسلام مشرّف شد و با فرامين حكومت آن كوهستان بازگشته اكثر كهكران را مسلمان ساخت ، مگر نادرى از ايشان كه دوردست واقع شده بودند به شرف اسلام فايز نگرديدند .
و ، همچنين ، در همان سال كفّار تراهيه را كه در كوهستان ، ميان راه غزنين و پنجاب بودند و قتل ارباب اسلام را موجب دخول جنّت مىدانستند ، پارهاى را به لطف و خلق و پارهاى را به قهر « 2 » و سياست به دين محمّدى درآورد و قريب سه چهار لك كفّار زنّاردار در آن يورش گردن به حلقهء ايمان درآوردند و الى الآن ، كه تاريخ هجرى ثمان عشر و الف [ 1018 / 10 - 1609 م ] است ، هردو قوم [ 102 ] بر
هامش
( 1 ) . پ : هست .
( 2 ) . پ : قتل .