هر آينه هلاكو بعد از محاصره ، [ بر ] بغداد مستولى شد و در كوچههاى بغداد شطّ خون جارى گردانيد . بعد از آنكه خليفه را اسير كرده و نقمت تجويع « 1 » جهت اهلاك او آورده بود ، روزى خليفه از جوع و مهانت به بعضى « 2 » اركان رجوع و استعانت كرد . به هلاكو معروض داشتند كه خليفه جايع و نوال افضال پادشاه را طامع است ، گفت طبق زر سرخ ابريز [ را ] چون كبابى [ بر صحن ] نعم ريزند « 3 » كه در تك تنور
فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ
[ 9 / 35 ] مسجور شده باشد ، پيش او بريد و اگر گويد كه اين زرّست ( 211 - ر ) و خوردن را نشايد و در دفع مردن به كار نيايد ، بگوييد پس اين زر را چرا به لشكر ندادى تا خوان طعامت را مهيّا داشتندى و گرسنه در حبس اهلاك هلاكو نگذاشتندى ؟ خليفه دانست كه آن كلام صحيح و الزام صريح است و توفير وزير او را به هلاك نشانيده [ و به اهلاك هلاكو رسانيده است . ]
مثنوى « 4 »
شهان مالِ خود را به لشكر دهند * به لشكر اگر زر دهى ، سر دهند
چه توفير ازين به كه يك مُشت خاك * دهى و ستانى دو صد جان پاك
رهِ حقّ تواند شدن پادشاه * اگر نفكنندش « 5 » وزيران ز راه
چون قاضى را از اين بيّنات ناطقه زبان گران شد ، در انديشه ماند كه به برهان قاطع مانع اين مستدلّ توان شد ؛ ترهيب به ارهاق عار و نكال نيكو ملزمىست و تخويف به اهراق « 6 » دم و اذهاب مال چابك مفحمى « 7 » .
كمينه بعد از استيذان به منزل خود معاودت كردم و در جامهء خواب روى خيال به عالم مثال آوردم . چون حجله ديده ، مبيت ضيف طيف گشت و تعطّل حواس در دار الضيافت بدن صاحب نخافت ضيف شد ، قوّت خيال معانق « 8 » عرايس حجال ملكوت و نفس ناطقه مايل به جوار ساكنان قدس جبروت شد ، در واقعه چنان ديدم كه شخصى از
هامش
( 1 ) .F: نعمت .
( 2 ) .F: بعض .
( 3 ) .F: زر سرخ ابريز چون كبابى بريز .
( 4 ) .P: شعر .
( 5 ) .F: بفكنندش .
( 6 ) .P: به ارهاق .
( 7 ) .PF: معجمى .
( 8 ) .P: تغاق .