عين حشمت و شكوه به شيخ حيدر رسيدند .
روز چهارشنبه بيست و نهم رجب كه زبان زمانه به فحواى : « عش رجبا « 1 » ترعجبا « 2 » » گويا بود ، بامداد كه علم زر اندود صبح را از موكب شرق بگشادند و كوس آفتاب بر پشت پيل افق بنهادند « 3 » ، سطوت پادشاه نيمروز تيغ قهر و انتقام بر قواى الوس منكوس شام راند و لشكر نور بر جيش حبش فام ظلام فحواى :
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا
[ 6 / 45 ] خواند ، سواد لشكر شيخ حيدر از دامن البرز بنمود ، پشت به كوه باز داده و رو به جنگ نهاده . از صوفيان بىصفا ، صفها آراسته و براى فتنه انگيزى نشسته و به هواى خونريزى برخاسته . مصاف جنگ جايى تعيين كرده كه او با تمام لشكر در محلّى « 4 » حصين كه از هيچ جانب كسى را بر او دستى « 5 » نباشد ، توانند ايستاد ؛ و از عساكر همايون « 6 » در مقابل او بر زمين هامون غير دويست [ سيصد ] نفر « 7 » نتوانند دست به تيغ گشاد و در وقت كرّ و فرّ لشكر را بر بلندى بايد تاخت و برگ جنگ بر هوا بايد ساخت .
امراى پر دل ، چون لشكر آن مقاتل را مقابل يافتند ، همچو شاهين كه به صيد كبوتر سمين شتابد ، به جانب او شتافتند . قلب و يسار و يمين آراسته و قلب دشمن را از يمين و يسار كاسته . قول لشكر به مكنت امير صفدر صف شكن دلاور ملك الامرا ، شجاع الدّوله سليمان بيك و امير اعظم اعلم سعيد ظهير الدّولة و السّعاده ابراهيم بيك جهانگير « 8 » مكين شد . چون قلب ( 152 - ر ) و جناحين مرتّب گشت و لشكرها به يكديگر رسيدند ، در حال شعلهء آتش به يك بار « 9 » در كرهء نار پيوست و غبار نعل ستوران بر حاشيهء فلك اطلس نشست .
مثنوى « 10 »
برخاست غبار تا به افلاك * بنشست فلك ميانهء خاك
اجزاى زمين بر آسمان شد * افلاك تمامِ كهكشان شد
تفِ تنور حرب جوّ كاينات را همچو كانون بر افروخت و شعلهء برق سنان خرمن ماه را در آسمان بسوخت .
هامش
( 1 ) .P: مرحبا ؛K: ترى .
( 2 ) .P: ترعجب .
( 3 ) .P: نهادند .
( 4 ) .PF: محل .
( 5 ) .P: كسى را از اجانب بر او دوستى .
( 6 ) .P: نفر .
( 7 ) .F: كس .
( 8 ) .P: جهانگير + بيك
( 9 ) .P: پيكار ؛K: يكباره .
( 10 ) .P: شعر .