اولا « 1 » به شاه محمود ولد « 2 » سلطان ابو سعيد كه والى حصار شادمان بود ، پيوستند و شاه محمود والدهء ابراهيم را كه دختر على شكر بود به نكاح آورد ، با وجود عقد وصلت از او فرار كرده به خراسان آمدند ، و از ملك خراسان هم فرار كرده به اميرزاده ابا بكر ولد سلطان ابو سعيد ملحق شدند و او را برداشته بر عداوت برادران اغرا كردند . بعد از منازعات و محاربات چون در ماوراء النهر و خراسان مجال اقامت بر ايشان محال بود ، به طرف غزنه « 3 » و ديار هند آواره شدند .
در آن هنگام كه واقعهء ضروريّهء حضرت صاحب قران ماضى واقع شد . استماع « 4 » خبر آن ماتم ، بر ايشان سورى و وقوع آن حزن « 5 » و غم ، بهجت و سرورى نمود . از تصوّر باطل و تخيّل عاطل ، تخت آذربايجان « 6 » ( 93 - ر ) و عراق و فارس را ملك موروث شمردند و از راه سيستان و بم روى توجّه به جانب مملكت كرمان آوردند . نكبت ديدگان قراقوينلو « 7 » و چغتاى كه سالها سر ادبار كشف وار در لاك فلاكت برده ، چنين روزى را بهروزى مىدانستند و چنين حادثهاى را مبادى تباشير صبح فيروزى مىخواندند ، در بحر كوشش چون غوك مفلوك « 8 » دست و پايى افشانيدند و همراه آن مردم بىراه ، رو به راه نهادند .
فوجى به امّيد فتح و بشارت و زمرهاى به آرزوى تالان « 9 » و غارت جمع گشتند .
اميرزاده ابا بكر با لشكر بىفرّ چغتاى اساس سلطنت افگند « 10 » و ابراهيم ولد محمّدى جهانشاه با مردم قراقوينلو عزم جهانشاهى كرد . و العجب مردم چغتاى و تركمان جهت دو ملك بىسامان چگونه كوشند ؟ و لحم رجس خنزير و ضبع پير در يك ديگ چگونه « 11 » جوشند ؟ فى الجمله به اسم جمعيّت و وفاق در كلمهء خلاف و شقاق متّفق شدند و از برّ سيستان كه در بعض اقوال علما مؤتفكات ، كه مداين نگونسار قوم لوط آن جاست بيرون آمده ، خود را به ييلاقات « 12 » بم رسانيدند ، و چون نحافت و هزال ايشان
هامش
( 1 ) .P: او را .
( 2 ) .P: و .
( 3 ) .F: غربت .
( 4 ) .P: اسماع .
( 5 ) .K: حزون .
( 6 ) .K: آذربيجان .
( 7 ) .F: قراقينلو .
( 8 ) .F: مغلوك .
( 9 ) .K: تاراج ؛P: بآرزوى آن .
( 10 ) .P: مىافگند .
( 11 ) .P: كجا .
( 12 ) .PF: ييلاغات ؛ با توجّه به نسخهءKتصحيح شد .