تقرير شريف ايشان به سلطان حسين بايقرا « 1 » ملك خراسان خال اين بنده ، صدر الافاضل خواجه جلال الاسلام صاعدى - رحمه اللّه - انشاء كرده بود ، مطالعه كردم ، مضمونش مؤكّد « 2 » اين كلام بود كه قراقوينلو « 3 » به هيچ دولت توسّل نجستند « 4 » كه عن قريب به نكبت مبدل نشد :
اوّلا قرا يوسف كه از صدمات ركضات امير بزرگ فرار كرده رو به شام آورد ، صبح اقبال والى آن جا كه مطلع خورشيد سعادت بود به شام رسيد و چون از آن جا معاودت نموده ، قدم شوم « 5 » به بلاد روم نهاد ، بوم نكبت بر آن بوم سايهء ادبار انداخت و هماى اقبال والى آن جا را جناح نجاح « 6 » مقصوص شد .
و همچنين اسكندر قرايوسف به هر طرف كه ميل كرد ، شآمت اثر « 7 » قهرش ظاهر شد .
و الوند چون فرار كرده « 8 » روى التجا به جانب سلطان حمزه بايندر آورد « 9 » ، عزّ شامخ او كه چون كوه الوند راسخ بود به تندباد فنا از پاى درآمد و چون از آن جا ستارهء نحس آسا راجع شده در خراسان با بابر قران كرد ، ماه دولت ( 92 - پ ) او در عقدهء ذنب به خسوف نكبت منخسف گشت .
و مصدّق اين مقال آنكه ؛ بعد از آنكه اميرزاده يوسف جهانشاه از نهيب صدمات حضرت صاحب قران « 10 » ماضى فرار كرده در حوالى كازرون از حملهء شير « 11 » اجل زبون شد ، پير على على شكر و برادرانش ابراهيم ولد محمّدى جهانشاه را برداشته ، توجّه صوب خراسان نمودند و به واسطهء عرق فتنه انگيزى كه در وجود « 12 » خسيس ايشان نابص و متحرّك بود « 13 » ، هر ساعت به جند يكى « 14 » از ملوك خراسان و ماوراء النهر ملحق مىشدند « 15 » و او را برانگيز آشوب تحريض نموده ، حادثهاى احداث مىكردند :
هامش
( 1 ) .KP: بيقرا .
( 2 ) .K: مؤيد .
( 3 ) .P: قراقينلو .
( 4 ) .F: نبخشند .
( 5 ) .K: ميشوم .
( 6 ) .F: جناج .
( 7 ) .F: از .
( 8 ) .P: كردن .
( 9 ) .P: آورده .
( 10 ) .F: قرانى .
( 11 ) .F: جمله شر .
( 12 ) .P: جنس .
( 13 ) .P: بود + و .
( 14 ) .P: ملكى .
( 15 ) .P: مىشوند .