رساند . آن جماعت كه چنان گستاخى كرده و دست جرأت به قيد حضرت امير آورده بودند ، آن حضرت را با امير اعظم بهرام بيك گرفته ، متوجّه توق سلطان گشتند كه به جزاى آن مردى جايزهها يابند و به مزد آن جلادت جلدوها ستانند . قضا خود ديگر نقش نموده و قدر ، صورت « 1 » ديگر گشوده و حضرت اعلى غالب آمده ؛ آن مردم را ( 82 - ر ) تصوّر آن بود كه امير اعظم را به حبس و نكال مىرسانند ، خود [ او ] را « 2 » به نعيم وصال مىرسانيدهاند .
چون حضرت امير را در پاى توق حاضر كردند ، به خيال آنكه سلطان در پاى توق حاضر است ، پاى توق خود به وجود حضرت اعلى رشك منجوق و بلند پايهتر از اوج عيّوق بود . فى الحال آن زحمت و نكال به راحت وصال مبدّل شد و آن جماعت خايب و خاسر و در دام نكال و عذاب متحيّر و حاسر « 3 » شدند و به جزاى آن جرأت و بىادبى ، ادبها ديدند .
القصّه ، چون « 4 » لشكر سلطان ميمنه را برداشتند و منغلاى « 5 » را پريشان ساختند ، سلطان تصوّر كرد كه اكنون كسى نمانده و حضرت اعلى فرس فرار دوانده ، حال آنكه قلب همايون كه به موكب روز افزون مشرّف بود ، همچو قلب كوه الوند از تزلزل و خفقان مطلقا امان داشت . سلطان چون نزديك رسيد ، دانست كه قلب لشكر زلل « 6 » نيافته و تيپ همايون خلل نپذيرفته ، هر آينه با دلاوران نامدار بر قول حمله كرد . جوانان اين جانب كوشش كرده ، ميان او و لشكر حايل شدند و او را با معدودى در ميان گرفته ، از هر جانب « 7 » [ با ] پيكانهاى جانگداز و شمشيرهاى آبدار به دو متوجّه شدند . سلطان همچو شير « 8 » غرّان و پيل دمان به هر جانب حملهها مىكرد و به خطوط زخم تيغ و سنان بر صحايف ابدان آثار مردى و شجاعت خويش كه ناسخ داستان اسفنديار و رستم دستان بود ، رقم مىفرمود ، و از اين طرف اولاد شيخ على بيك « 9 » مهردار و باسلمش ( 82 - پ )
هامش
( 1 ) .P: صورتى
( 2 ) .K: غافل از آنكه خود او را .
( 3 ) .P: خاسر
( 4 ) .P: همچو
( 5 ) .K: منقلاى
( 6 ) .KP: خلل
( 7 ) .P: طرف
( 8 ) .F: شيران
( 9 ) .KP: بك