ساكنان سده والاى مخدومى خداوند باستحقاق و طلاقت كه از آن اعداى يزدان و رسول او فراسوى عذاب النار ميراند ، و با ارباب احباب و ولا اشفاق بيحد و عنايات بىحد و نوازشهاى بسيار و پژوهشهاى بىحصر و بىقياس و ترتيبهاى فزون از سبز گردون اطلسفام بالاتر همىافرازد .
الحق شرط انصاف و حفاظ حقشناسى و مروت خود همين شايد كه تا چندان به زير سايهء پرمايهء شاخ و نهال بخت سرسبزش كه جاويدش از آسيب باد هر سرد و تند و برف دى ماهى به جز دورى نصيب و بهرهء ديگر مبادا از گزند بدسگال ايمن بر آسايد كه چون فرمان حواشى خداوندى عدد كورى ولى شادى رسد بر امثالش بران موجب كه در نامه محرر شد كمربندد و اگر گويند كه چون حالش بدينوال بود او را بسوى قبلهء آمال و اهل مكتب تميز و هوش و بيدارى دل ، اعنى فلك رفعت جناب مير ميران و خديو كشورستان مردى و داد و دانش و رادىعنان عزم تابيدن نماز پنجوقت آسا فريضه بود و ديگر جايها از مستحبات در حقيقت رفض فرض و اختيار مستحب آيين اهل دانش و دين نيست ، بل در كيش ايشان اين عمل مفروض رفض آمد جواب اين سخن آسان دهم .
آرى ولى ادراك آن دولت است بلازاد و الاغ زين و بار و خرج راه و خيمه و خاصه كسى را كه هيچ و موسم ، سيما هنگام سرما روى از راه پلور و كوه موشا جز به دشوارى ميسر نيست . بل لا مطلقا ولى از خدمت خدام ايوان مختلف منيف و قطب گردون پرتو مهر سرافرازى و شاهى چشم ميدارد كه از روى كرم باغ گلتر وفادارى سهى سروى كم آزارى . ملكزاده گيومرث معين را بفرمايند كه تا از بهر خاكى رهى چندانكه در املاك رستمدارش ستادن روا دارند از مأكول و ملبوس آنچه محتاج بود حاصل كند قصه پايانى شد ، و زير سپهر نيل سيما هرچه باشد جمله پايانى شود يك روز الا عمر و جاه مخدوم سليمان شاه بن داود » . « فليعم الذى يلقيه كالخفاش ما يوحى » . و بعد از قتل برادرش ميگويد :
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٣٢