سازيده و با جان و خرد مرزوق گرداناد ، كه بعد از رفع اركان مبانى هوادارى و دولتخواهى انهاى ضمير انور عكاف كيوان ساى درگاهى كه خاكش توتياى ديدهء ارباب اولو الالباب است . و كان گوهر نيكاخترى هرچند مىداند كه از آغاز تا انجام به روى هر نهانى همچو خورشيد جهان تابست . نىنى سهو گفتم ، بل از او نيز آشكاراتر است ، كه او بر موجب فرمانشان يك چند در آمل - طواها اللّه - ساكن خواست بودن . تا هر آنگاهى كه استدعا رود ، زود از اين سى و سه دندان امتثالش را كه بر وى واجب است ، اقبال خود دانسته ، گاه از تارك و گه چكاو و رخ قدم سازيده سوى حضرت اعلى بسان ابر آذرى نه بل آذرگشسب آسا پريدن گيرد . الا اندر آن ايام گبرى بىنمازى ملحدى ناپاك اصلى را كه حسب محبان با خلاص و هوادارى طول عمر و ازدياد نعمت و جاه يزيد بن مغيرهء كافر نعمت گمنام نكوهيده نشان اسكندر بن سستپيمان و قدم افراسياب از فرط كجبينى و گمراهى و نادانى مصر بود . و ابو جبار بىيار و قرين و مثل و شبه و مونس و فرزند و زن صاحب كفايت از پى حسب بنا برحسب فتوى از لباس جسم ، بداموى بدگوهر به تيغ او معرا شد . از آنجا بندگى سيد ايّد ، « على البقا ما شاء الذى اولاه ما والى آباه قبل هذا » ، خاطر از او رنجيده كرد و مركب پالانى و مجموع اجناس و نقوش را به يغما برد و يارى و چه يارى را بكشت و گفت : اگر مازندران جاى من است و مردمان او رعاياى منند و نوكران من ديگر كسى را ، چه يار او مجال آنكه يك تن را از ايشان كم كند يا خود به دشنام و دل افكارى دژم ، هر آدمى زادى كه از وى اين عمل زايد - اگر بر كله گل دارد يا بر لب سخن در ملك من بىشستن - آتش ميسر گردد . و نى گفتن اين جز بمرضات من و كينونهاش از حيز امكان بكردار تغاضب نون بر مغربى باشد .
به ناچار از وطن در محطّ رأس و منشأ خود افسار هيون بر تك پيچانيد و به دار الملك رستمدار خراميد ، و در دى نازل آمد . از براى آنكه آنجا مهتر و سالار كشور سر و بستان مروت و در درياى فتوت گوهركان نيكوكارى ملكزاده گيومرث ابن شاه غازى - و قاه اللّه من كل البلايا - در باب معادات ولاى زندگى آل و اتباع سكندر بر طريق
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٣١