چون حصهء ملك ايشان اندك بود ، سيد صاعد با بنو اعمام عناد مىورزيد ، و طغيان مىنمود ، و به حكام آمل آنچه وظايف رضاجويى بود به تقديم نمىرسانيد . و مكر و حيله و نفاق را شعار خود ساخته روزگار مىگذرانيد .
سيد قوام الدين در آن ايام حاكم آمل بود . بنواعمام را اجازت داد تا او را به قتل آرند ! روزى بنا بر مشورت به يك خانه جمع شدند و مشورت كلى به ميان نهادند . سيد صاعد مخالفت مجموع را بنياد نهاد . فى الحال درجستند و حلقش را بگرفتند و به قتل آوردند . و او را فرزندى بود : سيد زين العابدين نام . چون بعد از قتل پدر در آمل نتوانست بود ، به سارى رفت ، و آنجا بسر مىبرد . و او است كه به قصاص پدر خود سيد - فضل اللّه را بكشت و او را در سارى ملك و اقظاع داده رعايت مىكردند . و از او فرزندى به وجود آمد . سيد صاعد نام كردند . و بعد از سيد صاعد ، سيد شبلى است و الحال هذا به مخالفت اولاد سيد مرتضى برخاسته است . و ولايت سوادكوه و لپور كوه را به غلبه و استيلاء متصرف شده تا عواقب امور نتيجهء آن كفران نعمت چه باشد ! ؟
چون سيد صاعد را قتل كردند ، برادرش ميرزا عبد العظيم كه مرد عالم بود و بسيار تحصيل علوم كرده و استعداد بىشمار را مستحق گشته ، و مردى قوى هيكل و شجاع و به سخن معروف و مشهور . ياغى شد ، و در جنگل آمل با جمع اهل بغى كمر عداوت و انتقام بر ميان بست ، و به اخذ اموال مسلمين و مسلمات و سفك دماء مؤمنين و مؤمنات مشغول شد ؛ و از فوايد علوم و فضيلت آن محروم ماند .
لباسش كلاپشت سياه و شلوار پشمين سياه بودى ، و پيراهن نمىپوشيد ، و با شمشير آبدار و سپر بزرگ عاليمقدار در آن جنگل به سر مىبرد . و چون برف و باران مىشد سه چوب مىزدى و آن سپر را بر بالاى آن چوبها مىنهاد و در شيب مىنشست ، و عهد كرد و قسم ياد كرد كه تا زنده باشد هرگز سر خود را به شيب آستانهء هيچ كس از دوست و دشمن نبرد و يك نوبت به گيلان به همان لباس و صلاح آمد و چندانكه پدر مرحوم اين ضعيف نصيحت مىكرد كه درون خانه درآى قبول نكرد و به بن درختى بر سر شاخهاى درخت تكيه كرد كه هرگز بر سر زيلو و حصير هم نمىنشست . و در زمستان كه برگ درختها
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٢٩