تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
چون خبر به سيد كمال الدين رسيد ، لشكر نيز رسيده بود . به قلعهء آمل متحصّن گشت . و ملك گيومرث و سيد مرتضى به آمل درآمدند ، و تا لشكر آمل جمع گرديدند ، نهب و غارت محكم شد ، و عيال و اطفال سيد كمال الدين را كوچ كرده به رستمدار فرستادند . چون خبر به نوكران آمل رسيد ، هرجا كه بودند مىتاختند ، و مردم رستمدار در شهر پراكنده گشته به نهب و غارت مشغول بودند . چون نوكران آمل رسيدند ، هرجا كه رستمدارى مىيافتند ، سر از تن مىانداختند . ملك گيومرث چون ديد كه اقامت ممكن نيست ، با سيد مرتضى معاودت كرده رو به گريز نهادند . سيد كمال الدين از قلعه بيرون آمد ، و با لشكر خود از عقب ايشان براند . و بسيارى از مردم رستمدار را به قتل آورد . و اتفاق است بر آن‌كه هفتصد نفر از نوكران رستمدار در آن محاربه به قتل آمدند ، كه در قلم آمد . و آن‌چنان قتال فيما بين مردم رستمدار و آمل در يك‌جا واقع نشده بود ، مگر در زمان اصفهبد شاه غازى رستم باوند و كيكاوس گاوباره كه ذكر آن هم رفته است . چون سيد مرتضى را آنچنان حال دست داد ، از روى ملك گيومرث خجل شد ، و زبان اعتذار برگشاد ، و انواع عذر مىخواست . ملك معظم نيز با او به طريق احترام و اعزاز سلوك مىكرد ، و او را در رستمدار جاى لايق داد . و در رعايت تقصير نمىكرد . چون سال هجرت سنهء هشتصد و چهل و نه رسيد ، سيد كمال الدين از سراى فانى به سراى باقى خراميد . مردم آمل به طلب سيد مرتضى رفتند ، و او را به آمل بردند . چون به مسند حكومت بنشست نزد سيد محمد سارى نامه‌يى بنوشت كه مضمونش اين بود : « آزاد كردهء توام . و شما آمل را به من بخشيده بوديد . گناه من آن است كه در حق برادرزادهء خود رحم نمودم ، و شفقت كردم . و او با من بىمروّتى كرد .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 302 | سيد ظهير الدين مرعشى / محمد حسين تسبيحى