به داعى رسيدند . به اندك محاربه كه واقع شد آنها بازگشتند و داعى به رستمدار درآمد .
چون مقصود احوال مازندران است و سخنهايى كه از آن خود نوشته مىآيد به سبب وقايعى است كه در آن زمان در مازندران سانح گشت نه خبر ديگر ، چون سيد كمال الدين در لاويج بنشست ، و عمش سيد مرتضى را آمل دادند . سيد كمال الدين يكى را نزد او بفرستاد كه شما را نسبت به اين بنده رتبهء پدرى است ، و مخدوم و عمّ منيد . و در سارى ، كه شما را محبوس ساختند ، سبب آن بود كه ، توقع آمل داشتند ، نه جهت مصلحت اين حقير بوده است . و سبب خلاصى شما هم به جهت سعى من بوده .
مرا با شما نزاعى نيست . حكومت آمل به شما مبارك باد . توقع آنست كه الكاى موروثى مرا به من باز دهيد تا بيايم و در خدمت باشم .
سيد مرتضى ملتمس او را قبول فرمود . او را به آمل آورد ، و ملك موروثى او را به دو بازگذاشت ، و انواع اعزاز و احترام نمود . و ساير برادرزادهها و بنو اعمام مرتبهء او را ارفع گردانيد . و چون به ديوان آمدى ، جهت او برخاستى ، و چند قدم استقبال فرمودى ، و در پهلوى خود جاى دادى .
اما چون سيد كمال الدين و پدرش مدت چهل سال حكومت آمل به استقلال كرده بودند ، مردم آمل از اهل صلاح و سلاح و بنو اعمام سادات ركابى حسنى با او به خفيه عهد نمودند ، و بر او جمع شدند .
چون سيد مرتضى از آن حال باخبر گشت ، تدبير ديگر نداشت ، مگر آنكه فرار كند . عيال خود را برداشت ، و به رستمدار آمد ، و مكث نكرد . و به گيلان رفت - و در لنگرود ملك بخريد و آنجا ساكن شد . و سيد كمال الدين به آمل به مسند حكومت بنشست .
و نزد سيد محمد سارى تحف و هدايا بفرستاد ، كه : مرا نسبت با خدام شما بىادبى واقع نشده است . كه عفو آن ممكن نباشد تا در آمل بودم آنچه وظايف خدمت بود به جاى آوردم ، و شما را با حقير بىعنايتى واقع شد . و در محاربهيى كه در اين ما بين در مرزناك واقع گشت ، و طلب نمودن مردم سارى يعنى فلانى - مؤلف حقير - را اگر در شيروج كلاته او را
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٠٠