گذاشته به مرزناك نمىآمدم ، پيدا بود كه قصّه چون واقع مىشد و آنچه وظايف بندگى بود هميشه به تقديم مىرسانيدم . اكنون توقع دارم كه آمل را كه مدّت چهل سال من و پدر من به اجازت جّد و آباء شما رياست كرديم به من بازگذاريد ، تا بعد از اين در رضاجويى و فرمانبردارى بيشتر بكوشم .
چون سيد محمد در آن حال تدبير ديگر نداشت ، چه اگر بنياد اخراج او را مىكرد ، باوجود آنكه سيد مرتضى به گيلان رفته بود ، و از آنجا بكشتى نشسته به شروان به طريق گشت طواف نموده ، و مؤلف حقير در رستمدار بود ، و ملك گيومرث را هنوز يك جهت خود نمىدانست ، ميسر نبود ، لابد آمل را به دو مسلم داشت .
سيد كمال الدين چون از جانب سيد محمد ايمن شد و عهد و ميثاق در ميان آمد و سيد مرتضى به شيروان خبر يافت ؛ بفرستاد ، و ولايت ميانرود را - كه سيد محمد در وقت معاهده به ملك گيومرث داده بود - قبول نمود .
در آن حين مؤلف حقير معاودت كرده به مراحم خسروانهء مخاديم گيلان مشرف گشته بود . به نزد ملك پيغام داد كه : ولايت ميانرود از فرزندان سيد نصير الدين مرحوم مىباشد ، و آنها بنو اعمام منند . و راضى نيستند كه آن ولايت به شما مسلّم داشته آيد . و مصلحت من در آن نيست كه خاطر آنها رنجيده گردد . و نيز چون به شما رسيد از شما مروّتى و فتوّتى ملاحظه رفت . اكنون وظيفه آنكه به حال خود بوده ، در آن ملك دست تغّلب كوتاه گردانى ، تا قصّه غليظ نگردد !
ملك گيومرث را چون مدّعى آمل در رستمدار نبود ، و از جانب گيلان ايمنى نداشت ؛ فلهذا پاى قناعت به دامن صبر درآورد ، و مترصّد فرصت مىبود . چون سيد مرتضى از شروان معاودت كرد ، به طلب او بفرستاد كه به همه حال متوجه رستمدار مىبايد گشت ، كه آنچه وظايف امداد است به تقديم رسانيده مىآيد .
سيد مرتضى از آن سبب به رستمدار نقل كرد و به صحبت ملك مشرف گشت .
ملك او را اعزاز و اكرام نموده ، جاى داد . و آوازه درانداخت كه به جانب فيروز - كوه مىرويم ، و لشكر خود را جمع كرد و به جانب آمل با سيّد مرتضى ايلغار نمود .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٠١