تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
چون سخنان را استماع نمودند ، امير فيروز شاه پدر مرحوم سيد نصير را طلب نمود و گفت سيد محمد آمده است و چنين مىگويد . اگر ترا اضافهء مال در خاطر است من به درگاه اعلى اعلام گردانم ، و الا سيد مرتضى مىدهد ، تا دانسته باشى . سيد نصير گفت : اى امير تا امروز از مازندران يك مثقال ابريشم به خزينهء عامره نمىآوردند . اكنون آنچه كردم ، من كردم . چون شما را مطلوب زيادى مال است ، مرا مهلت بدهيد تا فكر بكنم . اگر اضافه در گنجد ، قبول نمايم و الا جواب گويم . امير فيروز شاه گفت : چون برادرت بمرد ، ترا مىبايست حكومت كردن ، و سيد مرتضى را گردن زدن و به حكومت پدر و برادر نشستن و به ديوان اعلى پيش‌كش فرستادن و صورت حال اعلام گردانيدن . ما مىگفتيم : خانهء پدر و برادر تست ، در خدمت سعى نما كه مبارك است ! با او چون چنان نكردى ، و سيد مرتضى را شاه و حاكم مازندران ساختى ، و اكنون بيرون آمده به درگاه اعلى تقبل مال كردى ، و آن‌ها زياده مىكنند . اگر ملك مىبايد تو نيز زياده كن و الا در غربت چندان سرگردان باش كه چشمت سرخ شود ! چون سيد نصير الدين اين‌چنين سخن استماع كرد ، از پيش امير فيروز شاه برخاست و به وثاق خود آمد و با نوكران خود گفت : آنچه كرديم بد بود . نمىبايست اين بدعت در مازندران پيدا كردن . هم‌اكنون امشب سوار شده بيرون مىرويم ، و بيش از اين چشم من جغتاى نخواهد ديد . مجموع گفتند : راى شما است به هرچه اشارت است ، فرمان‌برداريم . و فرمود تا مكتوبى نزد امير فيروز شاه نوشتند كه : همچنان‌كه اشارت كرده‌اند ، چون اضافه تقبل كردن ميسر نشد ، به غربت رفتم تا چشم سرخ شود ! اكنون آنچه صلاح دانيد با سيد مرتضى گفت و شنيد كنيد . و همان شب سوار شد و از راه سمنان متوجه فيروزكوه گشت . چون او بيرون رفت ، روزى چند قاصدى كه مكتوب داده بودند برد و به امير فيروز شاه رسانيد ! امير چون مكتوب بخواند و گفت : سيد كجاست ؟ قاصد گفت : همان اول شب بيرون رفته است و به مازندران رفت . در عقب چند سوار دوانيدند .