تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
من مىكند ، همان است كه گفته‌اند . جواب داد كه چند روز ديگر خواهم آمد كه شما سيد غياث الدين و فرزندان را از بند خلاص دهيد و فرستيد تا به بار فروش ده رود ، تا آن زمان من بيايم و شما را ببينم ، و الا ديدار به قيامت افتد ! چون اين سخن بشنيد ، اسكندر با سيد مرتضى گفت : نگفتم كه سيد نصير الدين طرف برادر خود خواهد گرفت ! ؟ زودتر انجام كار مىبايد كرد . نشنيدى ، اكنون ببين كه چه مىكنى ! ؟ باز يكى را نزد سيد نصير الدين فرستادند كه : آنچه از شما استماع افتاد ، بوى مخالفت مىآيد . و ترا جهت من و مراجعت تو پدر عهد داده است ، و من بر آن عهدم . و صورت مخالفت ازين جانب به ظهور نرسيده است ، معلوم نيست كه سبب مخالفت شما چيست ! ؟ سيد نصير الدين به جواب نوشته فرمود كه : مرا به خدمت شما طريق مخالفت در ميان نيست . اما چنين سخن به سمع من رسيده است كه اسكندر روزافزون كرده است و شما را بر آن داشته كه بر من تكليف مالايطاق فرماييد ، و آن مشورت عين مخالفت است . چه قتل مير غياث الدين را هرگز نزد پدر مرحوم شما نام نمىشايست برد . و مرا ياراى آن نيست كه مرتكب اين‌چنين امر عظيم شوم . اكنون چندان‌كه غياث الدين در بند است من اين‌جا در الكاى خود مىباشم . و نسبت با خدّام شما به جز طريقهء محبت و اطاعت ، به جز از آن يك امر ، چيزى ديگر در خاطر نيست . و اگر تكليف مالايطاق مىرود در آن زمان يقين كه خلاف عهد از جانب شما خواهد بود !