چون از اسكندر اين سخن شنيد ، سيد مرتضى گفت : سيد مشاراليه با مادر خود در اين باب مشورت كرد . مادر اباء مطلق كرد . و رفت : تا سيد غياث الدين را پدرت محبوس كرده بود ، در آن بيمارى هيچ روز و هيچ شب نبود كه نمىگريست كه آنچه كردم بدعتى بود كه در ميان قوم خود نهادم . اما تدبير نداشتم . اكنون آنچه اسكندرك حرامنمك به تو مىآموزد اگر مرتكب آن شوى شيرى كه از پستان خود به تو دادم حرام خواهد بود !
سيد مرتضى گفت : چون چنين است ترك كرديم . اما اگر خلل در ملك من پديد آيد آن زمان چون خواهد بود ؟ و با مادر ابرو ترش كرده بيرون رفت ! آن عورت دانست كه اسكندر او را بر آن داشته است ، و در ضمير او اين معنى جاى گرفته ، نزد والدهء پدر مرحوم فرستاد كه : فرزندم اينچنين سخن به من گفته است ، و اسكندر او را بدان داشته كه البته اينچنين بايد كرد . هرچند من منع كردم ؛ اما بايد تو با فرزند خود سيد نصير الدين بگويى كه اگر او را در اين باب چيزى گويند ، مطلقا قبول نكند ، و مرتكب آن نشود كه اگر اين حركت بكند در دنيا و عقبى شرمنده و روسياه خواهد گشت !
چون والدهء نصير الدين اين سخن بشنيد فى الحال در اضطراب افتاد و سيد را طلب نمود و گفت : حكايت چنين به من رسيده است . مبادا كه آنچه مىگويند اگر تو را بگويند قبول كنى كه : اگر مرتكب اين امر گردى از تو برى و بيزارم .
چون سيد نصير الدين از والدهء خود اين سخن بشنيد ، على الفور سوار شد و به بازارگاه - كه الكاى او بود - رفت . و نزد سيد مرتضى پيغام داد كه : مرا در آن ولايت ، مهمى ضرورى بود . از آن سبب رفتم و چند روز در آنجا خواهم بود ، تا دانسته باشى . ايشان گفتند : نيك باشد .
چون يك ماه از آن بگذشت ، و نيامد بطلب او فرستادند كه : مشورت كلى در ميان است و به حضور شما محتاجيم . بايد كه بلاتأنى و توقف تشريف فرمايى .
چون آن سخن در ميان بود سيد نصير الدين فكر كرد كه : مشورت ، كه با
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٧٠