تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
را شكافتند و در دنيا زحمتى بر ايشان نرسيده است ، به شكافتن گنبد سيدى چرا خوف مىكنيد ! اين است كه من مبادرت نموده رخنه كرده‌ام ، و هيچ زحمتى به من نرسيده است ، شما هم اگر از جهت خاطر حاكم ، اين خشت و گل را از هم جدا كنيد چه مىشود ! ؟ بعضى مردم به قول آن بدبخت دست به شكافتن آن گنبد نهاده بشكافتند ، و با زمين هموار كردند ! از آن جهت مردم بيشتر از اسكندر شيخى نفرت كردند ، و بر خفا بر او صد هزار لعنت مىكردند ! بعد از آن سيد عز الدين ركابى - كه ذكر او رفت و مرد اصيل از مهاجر و انصار سادات بود گريخته با پنج نفر پسر به گيلان آمده و در لنگرود اقامت داشت . مردم گيلان از اراذل و اوباش - كه ايشان را مىديدند - طعنه مىزدند . مگر وقتى كه سادات از قلعهء ماهانه‌سر بيرون آمدند ، سلاحى كه داشتند از خود جدا كرده انداختند ، و بيرون مىآمدند . و نوكران نيز با همديگر مىگفتند كه : آنچه داريد بيندازيد كه : مير نيز سلاح گشوده و انداخته است . و اين سخن را اوباش گيلان در زبان خود ساخته هر كجا ايشان را مىديدند مىگفتند : بالو بينگن كه مير بينگو ! و به زبان مازندرانى ايشان را تمسخر مىكردند ! سيد عز الدين با فرزندان گفت : مرا طاقت آن نيست كه بيش از اين از مردم گيلان اينها بشنوم ، بياييد تا به مازندران رويم و كرّ و فرّى كه از دست آيد به جا آريم . بارى از اين انفعال گيل خلاص يابيم . و اگر طرفى راست آوريم و با اسكندر شيخى در مقام انتقام توانيم بود ، هم نعمتى باشد غير مترقب . فرزندان قول پدر را متابعت كردند ، و به اتفاق چند نفر مازندرانى - كه در گيلان بودند - سلاح خريده متوجه آمل گشتند و در جنگل‌ها به نهب و غارت هواخواهان اسكندر شيخى مشغول گشتند . و اسكندر شيخى به تنگ آمد . به سارى نزد جمشيد غورى فرستاد ، و مدد طلب كرد تا دفع سيد بكند . جمشيد نيز آنچه داشت از مردم مازندران و خراسان جهت او فرستاد ، او نيز با نوكران خود در دنبال