ملك ، كه مرا و خود را از آتش دوزخ خلاص دادى ، و لعنت بر اسكندر شيخى باد كه خود را و مرا مىخواست با ساكنان دوزخ همعنان سازد . اكنون سادات را بايد از رشانقه جدا كرد . برو و ايشان را جدا ساز . ملك فرمود كه : اينها را اسكندر نيك مىداند ، كه هم ولايتى يكديگرند . من ايشان را نمىشناسم كه سيد كدام و رشنيق كداماند . امر كردند كه اسكندر شيخى برود و ايشان را جدا گرداند .
چون اسكندر برفت ، و چاوشان حضرت اعلى را مىنمود كه : سيد كدام ، و رشنيق كدام . رشانقه را از ميان سادات بيرون برده به پاى داشتند . و چند نفرى را اسكندر مىگفت كه رشنيق است . و آنها مىگفتند كه : او خلاف واقع مىگويد . ما سيديم ! چون سخن هر دو به سمع حضرت اعلى مىرسانيدند مىفرمود تا چند نفر مازندرانى - كه وهلهء اول از سادات فرار جسته به اردوى اعلى رفته بودند - حاضر كنند و استفسار نمايند ، و تحقيق مسأله كنند . اگر رشنيق باشند و يقين گردد بيرون برند ، و بر قول اسكندر شيخى اعتماد نمىفرمودند . و چون معلوم مىكردند كه آنچه اسكندر گفت خلاف واقع بود و مىخواست كه سيد را بر رشنيق ثابت كند لعنت بر او مىكرد و بلفظ مبارك دشنام مىكرد .
چون سادات را از رشانقه جدا كردند ، امر شد كه هرچه رشنيقند ، به ياساقيان رسانند . قريب به يك لحظه هزار آدمى را به قتل درآوردند ! و اشارت كردند كه قتلعام بكنند ، مگر سادات را كه نكشند : ديگر هركرا يابند محابا نباشد ، و تالان و تاراج را دست باز ندارند ! و موكلان را به در قلعه فرستادند تا اموال و خزاين كه باشد بيرون آرند .
چون در قلعه مال بسيار بود ، از نقد و جنس كه خزاين آل باوند كه به تصرف چلاويان درآمده بود ، و آنچه چلاويان خود جمع كرده بودند با اموال جلالى و متمير و ذخاير مدت حكومت سادات مجموع در آن قلعه بود . مگر اندكى كه مدفون ساخته بودند ، و مال خواجههاى سارى و خواجههاى آمل و اموال تجار غريب كه در آن زمان در آمل بودند .
و نتوانستند بيرون رفتند ، مجموع هم در قلعه بود . و ارباب و اهالى ملك را اغلب و اكثر چيزها در قلعه بود . مجموع را بار كرده بيرون آوردند .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٣٣