سواران شجاعت آيين به ميدان درآمده مبارز خواسته و آتش قتال به فلك دوار شعله - ور گشت . بيت :
دل تيغگويى ببالد همى * زمين زير اسبان بنالد همى
از صباح تا شام اين روز هم محاربه بود و جمعى از اركان دولت سادات كه سر و جان را فداى اين دولت كرده بودند به قتل آمدند ، و از طرف لشكر صاحبقران نامدار هم معدودى چند بر خاك افتادند .
اما با وجود عظمت و جلال و كثرت عده و عدد لشكر به اقبال همچنان بود كه قطرهيى از بحر بردارند يا ريگى را از بيابان كم گردانند .
چون شب درآمد ، باز جنگ را آماده گشتند ، و هركس به جاى خود قرار گرفتند .
و كشتگان را آنچه ممكن بود ، برداشته دفن كردند . چون سادات ديدند كه قطره را با بحر بىكران برابرى كردن از جمله محالات است . نوبت جنگ چنين كردند ، كه چشم زمانه در مازندران هرگز چنان جنگ نديده بود ، و گوش هيچ آفريده از آن نشنيده ! و آنچه مردم وفادار بودند ، اكثر به قتل آمدند ، و بعضى مجروح گشته ، به جز فرار نمودن و خود را از گرداب آنچنان بلا به ساحل سلامت رسانيدن چارهيى ديگر نديدند .
چون پاسى از شب گذشت ، فرار اختيار كرده و بنه و خيمه و خرگاه را با بعضى اموال و گاو و گوسفند و اسب و استر در يورت گذاشته فرار نمودند و يكسره به پاى قلعهء ماهانه سرآمدند .
چون صباح روز شد و لشكر اعادى دانستند كه سادات فرار كردهاند به يورت ايشان درآمده ، آنچه بود تالان كردند و خبر به مسامع عليه رسانيدند . اشارت شد كه منقلاى لشكر در عقب بروند . چون لشكر روان شدند ، اسكندر شيخى با جمع مازندرانيان كه مخالف دولت خانوادهء سادات بودند ، دليل گشته به ماهانه سر رسانيدند و به مقابل لشكر سادات فرود آوردند . لشكر مازندران چون دانستند كه هنوز صاحبقران كامكار نرسيده است ، بر ايشان تاختند و دمار از روزگارشان برآوردند ،