جلال الدوله استندار عز نصره نگاه كرد ، مقاومت كردن صلاح نديد ، به صلح پيش آمد و با دو سه نفر سوار به لشكرگاه ملك استندار پيوست و ميان ايشان صلح و صفا باديد آمد و كياان جلال را از شهر بيرون فرستادند . از آن سبب ايشان را نوميدى باديد آمده ، با كياان چلاب اتفاق كردند و كينهء شاه مازندران در دل گرفته ، بعد از مدت اندك ملك مازندران ايشان را طلب داشته خواست كه خاطر ايشان با دست آرد و كيفيت آن حال بر سبيل تفصيل تطويلى دارد تا بدان انجاميد كه ملك معظم فخر الدوله شاه مازندران روز بيست و هفتم ماه محرم سنهء خمسين و سبعمائه بهدست على كيا افراسياب و محمد بن افراسياب به غدر كشته شد و از شومى آن حركت به دو عمل ناپسنديده ، مدت سيزده سال شده است كه مازندران يك ساعت و يك زمان از قتل و نهب و غارت و تاخت و تاراج خالى نيست و اند هزار خون به ناحق ريخته شد و اموال چندين هزار خلق در معرض تلف افتاد و يك روز آسايش نديدهاند و بيشتر مردم در اطراف بلاد متفرق گشته و هنوز در آن فتنه گشوده است .
غرض آنكه چون ملك مرحوم فخر الدوله شاه مازندران را شهيد كردند فرزندان و اعزهء او طفل بودند و در مازندران و اطراف ديگر ملجأى نداشتند ، هر يكى متفرق گشته ، از طرفى بيرون رفتند و به كلى رجوع با ملك اعظم جلال الدوله [ 102 ] عزت انصاره كردند و راستى آنكه هيچ آفريده را روزى از آن سختتر و عجزى از آن ظاهرتر نباشد كه فرزندان ملك مازندران را بود در اين وقت ، زيرا كه از تمامت اهل مازندران نوميد شده بودند و تمامت ولايتى از وضيع و شريف و اسفاهى و غيرهم ، روى از ايشان گردانيده و قصد ملك و مال و عرض ايشان كرده و كلى دل بر هلاك ايشان نهاده . و ديگر آنكه به سن و سال خرد بودند و از تدبير كار خود عاجز . ملك فخر الدوله و ملك معظم شرف الملوك و ملك معظم شاه غازى و ملك معظم شمس الملوك و
تاريخ رويان ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: اولياء الله آملى
ص٢٠٢