هاشم خان بختيارى ساكن اصفهان ، به عزيمت آن سامان قرار گرفت و دو روز بعد از نوروز فيروز باده هزار سپاه رزمخواه و توپخانه صاعقه همراه عازم آن ديار جنّت آثار گرديد .
تبيين اين مقال آنكه ، اين حاجى هاشم خان ولد حاجى رجبعلى بختيارى ساكن محلّهء لبنان اصفهان است و برادر زن جناب امين الدوله عبد اللّه خان ، چندى بود كه از كثرت شرارت ذاتى سر به طغيان برآورد و جمعى از الوار لنبان و الواط [ 346 ] اصفهان را به پيرامون خود جمع كرد [ ه ] شبها به خانه متموّلين و تجّار آن ولايت مىريخت و بعد از تقاضاى مال در صورت انكار رشتهء جان صاحبخانه را از هم مىگسيخت . روزها على رؤوس الاشهاد ديوانخانه و فراشخانه داشت و آدمهاى شرير او مردمان بىتقصير را از كوچه و بازار به بهانه گرفته پاى آن بيچارگان را به طمع مال در فلك مىگذاشت . تا مرحوم حاجى محمّد حسين خان صدراعظم در حيات بود ، به سبب وفور دانايى او و بردبارى زياد ، اين مطلب بروز نمىنمود . هر وقت امرى واقع مىشد ، به كدخدايى مىگذرانيد و اموال مردم را از خود تاوان داده در اخفاى راز مىكوشيد . بعد از فوت او كه ايالت دار السّلطنه اصفهان به ميرزا على محمّد خان ولد امين الدوله مفوّض شد ، حضرت امين به سبب واهمه [ اى ] كه از والدهء آن ولد ، كه همشيره حاجى هاشم خان است ، داشت كفايت اين كار را نتوانست و چارهء آن را ندانست .
بالاخره روزى حاجى هاشم خان مزبور جوان سيد هاشمى نسبى را از دار سياست آويخت و خون آن سيّد پاكزاد را با خاك راه آميخت . مادر پير آن جوان به توسّط علماى اصفهان عريضه « 1 » [ اى ] غيرتانگيز به دربار صاحبقران معدلتآميز گسيل داشت و صاحبقران شريعتپرور به سبب بازخواست خون آن سيد عالىگهر روى سعادت به دار السّلطنهء اصفهان گذاشت . در روز ورود موكب مسعود ، حاجى هاشم خان با الواط و الوار نامعدود به استقبال « 2 » رسيد و پس از ورود بلافاصله در پيشگاه سياست حاضر گشته از دو ديده نابينا گرديد . ما يعرف او كه از مردم به زور گرفته بود ، به ضرب چوب استرداد شد و مرحمت باطنى اعليحضرت شاهنشاهى مرهم نه جراحات اهل آن بلد جنّت نهاد
هامش
( 1 ) . ملى : - « عريضه »
( 2 ) . ملى : « استيصال »