تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
بلى كالا امانت گر شود وانگاه از منعم * همان بهتر كه دايم بسته دارد كس در دكّان به ملّت اصل‌وفرع دين احمد را نيم منكر * گواهم باش كه اين معنى خود از جان مىكنم اذعان به جز اين اصل‌وفرعم اعتقاد ديگرى باشد * كه سنجيدم حديث اختلاف بوذر و سلمان هوايت خاورى را كرده مأوا در رگ‌وريشه * ولايت اين رهى را گشته توام با دل و با جان ز كويت تا به كى پايم جدا چون ماهى از دريا * ز بابت تا به كى دستم جدا چون بلبل از بستان « 1 » به زنجير جفا من پاى بستم تا به كى حسرت * به زندان بلا من مبتلايم تا به كى حرمان عزيزان جمله اندر راه و من سرگشته در منزل * حريفان جمله اندر وصل و من پا بسته در هجران به محشر نيست يك ثوب ثوابم در بر و خواهم * كه گردد جامهء لطف تو زيب قامت عريان ز گوشم صوت چاوشان ربايد هوش و پس بينم * كه دل از شوق كويت پاى كوبانست و دست افشان در آن هنگام ياران از ملامت مىسرانيدم * كه اين هنگامه از بهر فلان شخص است يا به همان خوش آن ساعت كه ختلى را فشارم پاى بر پهلو * خوش آن حالت كه بختى را گذارم بار بر كوهان بخوان و ميهمانى كن سگان آستانت را * كه از شوق زمين بوست جگر شد پاره دل بريان
هامش
( 1 ) . ملى : « ز بابت تا به كى دستم رها شد چون بلبل بستان »