بر قامت موالى تشريف او شريف * ر ديده اعالى توقيع او وقيع
فرق فلك ز سايه جاهش شدى عزيز * جاه ملك ز پايه كلكش بدى رفيع
درگاه خلق مايه كلكش بسى مزيد * در نظم ملك عرضه فكرش بسى وسيع
يارش هميشه بدى با فطرت لطيف * [ 307 ] خصمش هماره بدى با هيئت شنيع
كلكش به جود توام در حالت صرير * خلقش چو باغ خرّم در موسم ربيع
دادى به هركه خواستى از جود خواسته * ديگر نيافتى كه شريفست يا وضيع
زهر اجل به كامش از كينه ريخت دهر * آرى اجل به كام چو سمى بود نقيع
هفتاد ساله مردى ازين خاكدان گذشت * با عصمتى فراوان چون كودكى رضيع
دادند تا صلاى و نمودند تا كه جاى * بر آن صلاى و جاى بصير آمد و سميع
بعد از صلا نكرد زمانى به جا درنگ * شوقش به دوست همچو سمندى بدى سريع
قدوسيان پذيره شدندش به اجتماع * تا باغ خلد راهنمايش مر آن جميع
اندر بهاى طاعت خلد برين ستاند * بايع چو آنچنان بودش همچنين منيع
در اين جهان چو بكر خيالش بدى جميل * در آن جهان حجال جلالش بسى منيع
تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 508
مساهمون: ناصر افشار فر
ص٥٠٨