فشان آمد .
نوّاب شاهزاده اسفنديار قرين تهمتن آيين ، چون شيران عرين در جلو لشكر ظفر آيين زبان به تحسين و آفرين مىگشود و دست دريا مثال از آستين برآورده غازيان مظفّر را به تسخير قلعه تحريض و تحريك مىفرمود . ناگاه از يمن اقبال فيروز خسروى جانبازان مزبوره خود را به پاى خندق رسانيده در آنى از فراز خندق چون بلاى آسمانى [ 270 ] نزول و از قعر خندق به پايان باره و از آنجا برفراز ديوار قلعه مانند دعاهاى مستجاب صعود كردند و علمهاى سرخ و زرد كه علامت « 1 » فيروزى است ، بر فراز ديوار باره برپا نموده طبلهاى نصرت را به خروش در آوردند . لطفعلى كوتوال گوشه [ اى ] از ديوار قلعه را شكافت و سراسيمه خاطر ، با جمعى از هزارگان عازم هرات گشته ، روى از آن سامان برتافت .
نوّاب و الا به نفس نفيس با سواره يموت و كوكلان تا پنج فرسنگ راه از عقب آن قوم گمراه تاختن آورد و اديم زمين را از خون آن مفسدين بىدين رنگين كرد . اكثرى را در هنگام تاخت به دست مبارك از ضرب تيغ از صدر زين بر روى زمين مىانداخت . و هركه را بر فرق مىنواخت ، تا نشمين زين به دوپاره مىساخت . آنكه را شمشير برّان به ميان زدى ، مانند خيار تر به دو نيم شدى . بالجمله در آن روز عافيت سوز تا هنگام غروب آفتاب مساوى سيصد و پنجاه نفر زنده دستگير و يكصد و بيست نيزه سر از نظر شاهزاده انجم سرير گذشت و بعد از رجعت موكب ظفر اعتلا به اردوى معلّى گرفتاران مذكور هريك از سياستى جداگانه تير غضب قيامت لهب را نشانه گشت . بعضى را به مدد ميخهاى چوبين بر زمين دوختند و برخى را در « 2 » آتش انتقام و كين سوختند . قومى را به صدمهء تخماق و تبرزين آهنين سروتن كوبيده شد و جمعى را از دم شمشير برّان ، اعضا و جوارح پليد بريده آمد . قدرى از رؤوس منحوس آن طايفه به جهت عرض هنر به درگاه شاهنشاه مظفّر فرستاده شد و از بقيّه سران ايشان كلّه منارى در شارع عام به ده ذراع « 3 » ارتفاع و سه ذرع قطر بنا نهاده آمد . بنياد بىبنياد كه در حولوحوش قلعه محمودآباد منتظر فرصتى بود ، از ظهور اين هنگامه چنان در فرار سبكعنان گرديد كه صرصر
هامش
( 1 ) . مجلس : + « فتح و »
( 2 ) . ملى : « از »
( 3 ) . ملى : « زراع »