تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
جانب و الا به او اشارتى رسيد . مشار اليه متعهّد [ 268 ] آمد كه هر هنگام كاركنان نوّاب شاهزاده با احتشام قلعه و قلعه‌نشين را مطالبه نمايند ، تسليم سازد و به عذرى كه موهم خلاف باشد ، نپردازد و نيز مستدعى آمد كه به جهت آگاهى از خيال بنياد خان و منع او از مخالفت و طغيان ، جمعيّتى نيز از قرايى به عنوان محافظت قلعه محمودآباد روانه دارد . « 1 » و در ظاهر مرافقت با بنياد را بهانه آرد . چون قرار رفتار سركار شجاع السّلطنه با آن روباه مكّار در بدايت كار به مدارا و استمالت بود ، بنابرآن اين استدعا را قبول فرمود . درين اوقات به سبب تجربه و امتحان به اشارت شاهزادهء والامكان ، اسماعيل خان سردار ، معتمدى نزد محمّد خان روان كرد و تخليه قلعه محمودآباد را به ميان آورد . محمّد خان جواب چنين داد كه هر وقت موكب فيروز سركار اشرف به جهت قرار امور ولايت جام وارد آن مقام شود ، قلعه مزبور را بلامضايقه تسليم خواهم نمود . بالجمله چون قلعه غوريان نيز در تصرّف گماشتگان حاجى فيروز بود و اعيان ولايت جام هم در توقّف ظلمتكده هرات تيره‌روز بودند ، غيرت فطرت سركار شاهزاده اسفنديار شعار اجازه نمىداد كه اين امورات را مجمل و معطّل گذاشته موقوف به زمانى ديگر داشته باشند ، لهذا عزم تخليه قلعه‌جات و اقدام در نهضت به صوب هرات ، جزم آمد و تركان خونخوار را از ايوان بزم تمناى ميدان رزم شد . از اين‌كه درين عزيمت اطمينانى از جانب خوانين مفسدت نهاد اكراد و رضاى آن جماعت لجاجت بنياد درين عزم صرصر ميلاد [ نبود ] گرفتن جمعيتى از ايشان به جهت امداد لازم بود ، لهذا نوّاب اشرف در اوايل شهر جمادى الاول با معدودى از خاصان صداقت عمل ، صبحگاهى بدون اظهار مطلب از ارض اقدس سوار بر مركب و ايلغاركنان در همان شب ، نزول اجلال به شهر خبوشان نمود . رضا قلى خان ايلخانى زعفرانلو كه پدر پير خود امير گونه خان را بنابر مصلحت كار محبوس كرده و خود در تصرّف زمام اختيار ايل والوس « 2 » نام برآورده بود ، بعد از اطّلاع سراسيمه گشته پاى از سر نشناخت و سر خويش را به جهت نثار بر كف دست گرفته به استقبال پرداخت . [ و ] در همان شب ما يعرف و ما يملك خود را از صامت و ناطق به سركار اشرف پيشكش كرد و حضرت و الا
هامش
( 1 ) . ملى : « سازد » ( 2 ) . طايفه ، قبيله ، جماعت .