خوانين اعراب طبس وقانيات كه همواره از فرط سلامت نفس با هر نوع والى و حاكم رفتارى بهسزا مىنمودند و همواره سالك « 1 » طريق خدمتگزارى بودند ، بعد از قتل اسحق خان و پسرش از نوّاب معزّى اليه انديشهمند گشته به كرّات معتمدين به دربار معدلت قرين مىفرستادند و زبان ضراعت به استدعاى تعيين شاهزاده [ اى ] ديگر مىگشادند .
چون نوّاب حسنعلى ميرزا سالها بود كه به دار الخلافه طهران فرمانروا و تربيت يافته انجمن حضور شاهنشاه معدلتآرا و حضرت صاحبقرانش در مراتب ملكدارى و مرزبانى و حسن سلوك با اعالى و ادانى آزمايشى بهسزا كرده بود و به رجوع خدمات بزرگ و مهمّات سترگ از هر حيثيّت سزاوار مىنمودند ، لهذا قرعه ايالت مملكت خراسان به نام نامى آن شاهزاده عظيم الشّأن ، نيكو افتاد و جمعى از قشون ركابى به سردارى اسماعيل خان دامغانى ابواب جمع او گشته و لقب ارجمند شجاع السّلطنه بر فرق او هشته از اعطاى فرمان و خلعت ايالت آن مملكت فرق اعتبارش از گنبد دوّار گذشته ، در ساعتى سعيد بوسه بر درگاه شاهنشاه فلكجاه داد و به صوب آن ولايت روى نهاد . ابراهيم خان هزاره را كه در دار الخلافه - از قرارى كه ذكر شد - محبوس نظر بود ، شفاعت نموده در ركاب خويش برد . امان اللّه خان غلام پيشخدمت افشار به احضار نوّاب محمّد ولى ميرزا مأمور و سرعت از باد استعاره نموده به چاپارى روانه آن حدود و ثغور شد .
نوّاب حسن على ميرزا در يوم هفدهم شهر محرّم الحرام سنه يكهزار و دويست و سى و دو به زيارت روضه مطهر حضرت رضا - عليه التحيه و الثنا - مشرف و حضرت محمد ولى ميرزا از عزيمت زيارت خاكپاى همايون شاهنشاهى قرين انواع عزّ و شرف شد . پس از ورود نوّاب شجاع السلطنه به آن ارض فيض قرين ، مخالفين ضلالت آيين كارها را بر خلاف خاطر مفسدت ضمين و دست انتقام نوّاب شاهزاده را دراز از آستين ديدند ، لهذا بساط مخالفتى كه درچيده بودند ، برچيدند . حاجى فيروز الدّين افغان ترك شاهى گفته و در گوشه گمنامى خفته و ملك قاسم ميرزاى پسرش ، غوريان را گذاشته در
هامش
( 1 ) . مجلس : « مالك »