صوب تفليس روان و گداويچ را احضار كرد . گرگين خان خفيف العقل ايشپخدر را راه داد و باب بلائى چنين به دست حماقت بر چهره دودمان ولات گرجستان برگشاد و پس از اندك زمانى روى به سفر آخرت نهاد . ايشپخدر ، ددهفال ، زن او را با جميع صغير و كبير والىزادگان و متعلقان خواست كه به پطرپورغ روانه نمايد ، ددهفال از غيرتى كه داشت ، يك نفر از ينارالان روسيه [ را ] ، كه ينارال لازار مىگفتند ، به ضرب قمه به دست خويش بكشت . بالاخره جميعا را به زور روانه و اين معنى زوال دولت ولات گرجستان را بهانه شد :
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
.
طهمورث ميرزاى ولد گرگين خان از گرجستان فرار و به درگاه عالم مدار آمده قرار يافت . ايشپخدر مردى متهوّر و بىباك بود و از فرط تهور مداخلت به خاك ايران را خيال نمود . به محال جار و تله ، بارها لشكر كشيد و خون بيگناهان را با خاك راه يكسان گردانيد . پس در شهر رمضان المبارك سنه يكهزار و دويست و هجده بر سر گنجه تاختن آورد و جواد خان زيادلوى قاجار اين مراتب را به دربار سپهر مدار عرض كرد . از قرارى كه سابقا ذكر شد ، قشون آذربايجانى مأمور به امداد شدند و سعيد خان دامغانى غلام پيشخدمت خاصه به چاپارى روانه نزد خان جواد [ گرديد ] .
بالجمله قبل از آنكه قشون آذربايجان برسد ، ايشپخدر قلعه را محاصره نموده « 1 » دست به انداختن توپهاى صاعقه نشان گشود . جواد خان با آنكه قدرتى نداشت ، با قليل جمعيت خود با سپاه روسيّه بناى زدوخورد گذاشت . بالاخره شمس الدّينلويى نصيب بيك « 2 » نام كه از نوكرهاى نمك به حرام او بود ، با جمعى از ارامنه گنجه از صف او جدا شده به سپاه روس پيوستند و به سبب اين پيوستگى ، رشتهء اميد جواد خان را با اهل قلعه از هم گسستند . ايشپخدر حكم به يورش نمود . اهالى قلعه مردانگىها كردند ، ولى سودى نبخشود . « 3 » صالدات روسيه از برجى كه مستحفظ نداشت صعود كرده قدم بالا گذاشت .
كوتاهى سخن ، در غره شهر شوال المكرم سنه مزبوره ، شهر گنجه مسخر و تا سه ساعت قتلى وافر در آن ديار خلد اثر واقع و جواد خان را شربت شهادت نافع آمد . يك
هامش
( 1 ) . مجلس : « نمود »
( 2 ) . ملى : « نيك »
( 3 ) . مجلس : « نبخشيد »