تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
صادق خان حصول مأمول او را تصديقى كاذبانه نمود تا صاحبقران مويدش رخصت فرمود ، ولى در هنگام رفتن اين عبارت كه از جمله الهامات غيبى است ، مانند گوهر از خزانه خاطر انور سر زد كه : « اين رفتن را آمدنى نيست و اين عزيمت را مراجعتى نه » . چون الهامات ربانى را ، خاصه در نفوس رحمانى ، اختلافى هرگز نيست ، لهذا ما صدق فرمايش همايون ظاهر گرديد و آن تيره روز پس از ورود به آق‌قلعه در مخالفت كوشيد . چون وقت مقتضى انجام اين كار نبود ، خرابى قلعه و گرفتارى آن سفيه سياه نامه موقوف به وقتى ديگر شد و اين خيانت نيز ، علاوهء خيانات صادق خان بدگهر آمد . از آن‌جا موكب ظفر طراز حركت و در عرض راه ، ابراهيم خان [ 63 ] شادلو حاكم اسفراين و سعادت قلى خان بغايركو « 1 » حاكم جهان ارغيان ، از ركاب مستطاب رخصت عود به ولايت خويش حاصل نمودند . جناب ميرزا محمد شفيع وزير نيز در همان عرض راه ، مخدّرهء سرادق عصمت را با كمال ابهت و حشمت آورده ضميمه محرمان « 2 » آن حرم خلافت كرد . بعد از ورود به منزل پل ابريشم ، از اين‌كه تا منزل كلاته چهارده فرسخ است ، خاقان مروّت شعار به تصور اين‌كه پيادگان سپاه منصور ، اگر در روز روشن اين بيابان دور را با قدم سعى طى نمايند ، به سبب شدت حرارت آفتاب و فقدان آب بالبديهه عاجز آيند ، لهذا قرار حركت را به شب داده با بلدهاى معتبر به راه افتادند . از فرط تيرگى شب ديجور رشته جاده از دست بلدها نيز بيرون شده هر فرقه‌اى متفرق به كوه و هامون گرديد . بعد از ورود به منزل كلاته ، بر راى عالم‌آرا محقق آمد كه ، پيادگان سپاه نصرت همراه ، گمراه گشته از شدت حرارت آفتاب و نايابى آب به هلاكت رسيده‌اند . عرق مروت خسروانه به حركت درآمده بلا تأمل چكمه از پاى عرش‌پيما بيرون نكرده بر خنگى « 3 » بادپا سوار و به عقب آن واپس ماندگان ديار « 4 » اضطرار چون آب حيات روان آمد . سران و سركردگان و عظماى لشگر هرقدر توانستند به حمل دواب آب رسانيدند و آن تشنه كامان را سيراب گردانيدند . شاهنشاه عادل در هر گذرگاهى كه جمعى از آن قوم عطشان فتاده بودند ، به نفس نفيس از مركب به زير آمده هريك را به دست مرحمت
هامش
( 1 ) . مجلس : « بغايرلو » ( 2 ) . ملّى : « محرم » ( 3 ) . مجلس : « ختلى » ( 4 ) . ملّى : « و بار »
تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 112 | ناصر افشار فر / ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )