جعفر خان سفيه نادان استمالت قلعهگيان را تعهدكنان و گامزنان و ولد بىقرين خود را كه مهر در فلك چارمين از شرم ماه عارضش عرق خجلت بر جبين و روى شرمسارى بر زمين داشت و ماه به تمناى تماشاى مهر جمالش سال و ماه كلف حسرت بر روى شرمگين مىگذاشت ، به رسم گروگان در اردوى كيوان پاسبان برگماشت . آن مردود دوزخى غلمانى بهشتى را برخى « 1 » جان خويش كرد و اهرمنى بدكنش ، فرشته [ اى ] فرخ سرشته را در مقام امتحان آورد .
بيت :
چو بگذشت آب از سر كدخداى * نهد بچه خويشتن زير پاى
بالجمله آن رهنورد ديار ضلالت بعد از ورود به قلعه ، رسوم قلعهدارى از سر گرفت و عفريت خذلان را در بر . جواب تعهدات را حواله به صداى توپ و تفنگ نمود و على رؤوس الاشهاد « 2 » در ويرانه خلافت آسود . درياى قهر قهرمان زمان به تلاطم آمد و اعضا و جوارح ولد نازنين جعفر خان نادان پارهپاره از ضرب خنجر و صارم .
حسين قلى بيك ، بنى عم جعفر خان برغم آن نادان مشرّف به تشريف شريف خاقانى و مخاطب به خطاب ارجمند خانى آمد . تركان پرخاشخر و يغماگران فتنهگر به خرابى و تاراج قنوات و باغات و تاراج دهات حومه شهر شتافتند و كل آن نواحى مصداق « عاليها سافلها و سافلها عاليها » يافتند . مدت چهل روز نايره غضب قهرمانى افروخته بود و خرمن بينوايان نيشابور از آتش نهب و غارت سوخته ، اهل شهر از فقدان آب و نان به ناله و آمين برجستند و اطفاء آن نايره غضب صاحبقرانى را به رسالت امام جمعه و جماعت شهر حاجى روح الامين جستند .
بعد از ورود آن جناب ، استدعاى اهل قلعه مقبول افتاد و جناب ملا على اصغر دودانگه [ اى ] هزار جريبى مازندرانى ملا باشى ، استمالت جعفر خان را به صوب قلعه پاى برگشاد . جعفر خان نادان پس از هلاك چنان ولدى نوجوان ، مستمال « 3 » شد و به مرافقت ملا باشى شمشير به گردن ، روى نيازش به كعبه آمال آمد . از مراحم عاجز نواز
هامش
( 1 ) . فدايى ، قربانى
( 2 ) . در حضور همگان
( 3 ) . راضى شد ، نرم شد .