فصل [ پانزدهم ] در قصهء جنك مير عبد الملك با آيبه سلطان در كافره ميدان و هزيمت يافتن حضرت مير
چون از انقلاب روزگار ، نسق و نظام سلطنت و حكومت عراق و آذربايجان ، از ميان برخاسته بود و در آن اوان ، قضا ، زمام اختيار ممالك آذربايجان را به كف رستم بيك نهاده و به ممالك عراق ، هر روز نوباوهء فتنه ، از باغ سپهر به ظهور مىرسيد و هردم به نو ، از دور فلك حادثهاى تازه مىگشت ، از السنه و افواه مراقبان حدود ولايات ، آوازهء ظهور حاجى بيك كه به مسامع شريفهء رستم بيك رسيد ، آتش قهر زبانه كشيد و آيبه سلطان را با ده هزار مرد ، به سروقت حاجى بيك فرستاد .
از اين قصه كه حضرت ميرزا على ، در ديلمان تشريف داشت ، آگاهى يافت ، به سبب مهارتى كه در علم تدابير داشت و در وقايع به تدابير صائبه ، استقبال امور مىفرمود ، نص
« وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ »
را نصب العين ضمير ساخته ، به رسم مشورت ، راه صواب به نظر ضمير منير عبد الملك نهاده ، صلاح بدان قرار گرفت كه حضرت مير با لشكر لمسر و طالقان و ديلمان به محافظت و دارائى قزوين قيام نمايد .
حضرت مير نيز اين خدمت را قانون اقبال و عنوان صحيفهء آمال خود شناخته ، استمداد همم عاليه نمود و بساط خدمت بوسيد و متوجه لمسر گشت و موازى يك هزار مرد كمابيش جمع آورده ، به كافره ميدان منزل گرفت و در محافظت قزوين مراقبت مىنمود ، تا آن حدود از كدورت لشكر اتراك محفوظ ماند .
در اين اثنا ، آيبه سلطان به مقابلهء حاجى بيك قيام نمود . زنگ و كدورت روزگار و غبار تفرقه ، بر چهرهء آمال حاجى بيك نشسته ، لشكر غم به حريم