حضرت اعلاى از غايت تمكن و وقار ، تزلزل و تهتك پيرامون خاطر انور نگردانيد و كتمان اين سر بر خود واجب شمرد و ساعتى انديشه كرد كه چون تير واقعهء دلدوز جگرسوز حضرت سلطان شهيد كه غمافزا و غصهزا است از كمان تقدير بر نشانه راست افتاده و در اين وقت ، مشكل اين واقعه به هيچ تدبير تداركپذير نيست ، رعايت مصالح حال و فكر مآل خود از واجبات است . از گشاد شست زمانه كه پيوسته در كمين است ، تحرز و اجتناب واجب ديد و از مكر و خديعت اهل دنيا احتياط لازم دانست و داعيهء گشت و شكار را شهرت داد و بىيرق بر اسپ ماه سير هلال نعل خورشيدوار كه بر سبز خنگ فلك سوار شود ، ركوب اختيار كرد و بر فرس تمكن مهميز كين زد و متوجه سيكهرود « 1 » گشت و ديگر ملازمان و اعيان لمسر ، در عقب به - سيكهرود ، به ركاب همايون ملحق شدند و خدام و مقربان مطلع احوال نبودند و كيفيت آن معلوم نداشتند .
حضرت اعلاى پادشاهى به سيكهرود ساعتى بواسطه نرسيدن ركاب و توخچى توقف فرمود و به سعد الدين لمسرى اشارت عالى شرف تخصيص يافت كه در پى ركاب برود و به سرعت ركاب و ركابند را بيارد .
سعد الدين قبول خدمت كرد و متوجه شد و به اسنكوبن ، به ركاب و ركابدار رسيد . چون خبر قتل حضرت شهيد شايع شده [ بود ] ركابدار را دشنام داد و ركاب و ركابند را نزد سلطان عباس برد .
سلطان عباس جهت ضبط جهات اعلاى خانى به پاكده آمد و در ضبط اسباب و جهات شروع نمود و مير حسين اسوار و كيا جلال الدين هم به پاكده آمدند .
حضرت اعلاى خانى به سيكهرود اقامت نكرد و بىاسباب و بىيرق
هامش
( 1 ) - امروز « سيكارود » گويند .