ذى شوكت . و ثانيا كثرت اعوان و انصار و اتفاق ملل و مرافقت ارباب دين و دول و توفيقات حضرت دافع العلل . با وجود عدم استعداد به تحصيل اين فضيلت و قلت مهارت به علم اين آداب ، شروع به مهم خطير سلطنت و جهانگيرى نه از فرزانگى و متانت راى و رويت بود .
نواب عالى سلطان حسن كه به چاكرود نزول اجلال داشت و خبر جسارت لشكركشى و ملكگيرى استماع فرمود و تجربيات عمليه سلطان هاشم از قانون و قواعد آداب خروج خارج ديد و شرايط فضيلتى كه در سيادات و رياسات مستعمل بود ، از او مفقود يافت ، علم اليقين حاصل كرد كه شروع سلطان هاشم به بصيرت نيست و عزم خروج ، طلب مجهول مطلق است . از چاكرود پاى سعادت به ركاب دولت درآورد و به اتفاق حضرت ميرزا على ، به رانكوه تشريف ارزانى فرمودند و به همه ولايت خبر لشكر كردند و طريق حصافت پيش گرفت و ظلمت وسواس سلطان هاشم را به نور رزانت و كمال عقل رفع مىنمود و باد نخوت او را پاىبست خاك تواضع مىكرد و عز انتظام در عقد آل و احباب و اخوان و خلان مىدانست و منشور مودت اين دودمان كبرى به طغراى
« إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »
توشيح صفحهء خاطر مىگردانيد و عنايت كامله و عاطفت شامله را هادى سبيل ظلمت سلطان هاشم ساخت و قواعد مقدمات مواعظ و نصايح را به فرايد لآلى قوائد ارجمند ، در عقد افادت و استفاضت منتظم گردانيد و به وجهى روشن و مبرهن ساخت كه منصف متصف به فطانت ، بعد از استماع و اطلاع بدان ، غير از قبول و اذعان و موافقت و متابعت هيچ رائى ديگر پيرامون ضمير نمىگشت و مردم مسن و اهل اعتبار را بدين مهم نزد سلطان هاشم فرستاد تا وظايف مرافقت مرعى دارد و شايد كه از نشأة حكومت و جاه و لشكر و سپاه هشيار گردد و