فصل [ سوم ] در شرح احوال فرستادن حضرت سلطان حسن نواب عالى سلطانى خانى را به اردوى شاهى به اصفهان و بيرام بيك را پيش گرفته آوردن [ بتاريخ سنهء عشر و تسعمائه ]
حضرت سلطان حسن چون ميدان اميدوارى را از اختلاط و امتزاج سلاطين بيهپس و حكام مازندران و رستمدار و سلطان هاشم تنگ ديد و راه مزيت و فضيلت از التيام و اتساق و انتظام و ممازجت و مؤانست مسدود دريافت ، دست در عروهء عنايت نواب شاهى متمسك ساختن بر راى عالى قرار گرفت . نور سلطنت و جهانبانى و سعادت فر و بها كه به چهره مبارك خلف صاحب كمال و طلعت جمال جهانآراى برگزيدهء حضرت متعال ، در اوقات حضور شريف ساطع دريافت و تفرس انواع فتوحات ، از يمن قدوم حضرت خانى مىنمود ، نور شعف به طلب حضرت اعلى در دل مبارك سلطان حسن مهرافزا گشت و از مقام مسعود لسپو ، خدمت شريفش را طلب فرمود . و ركاب همايون از لسپو نهضت اجلال نموده ، در ديلمان دولت محبت اب شهريار كامگار سلطنت شعار حاصل كرد .
حضرت سلطانى حضور شريف حضرت خانى را از كرامات الهى شمرده ، در كنار گرفت و بر متكاى سلطنت هم زانو و هم جليس ساخت و شجرهء نطق به وصف معالى ملازمان عالى بارور گردانيد و به نور ديدهء عقل مشاهده نمود كه پرتو خورشيد رشد از ناصيهء مباركش تافته و هماى نجابت ، بر فرق سعادت سايه انداخته است ، مهر عاطفت تابندهتر گشت و بدر مرحمت ، نور افزايندهتر شد و كليد خزينهء اسرار ، به كف اختيار حضرت خدايگانى داد و كيسه نقود آمال برگشود و جواهر مقاصد و مطالب به دو بنمود كه مگر تلاطم امواج طغيان ملوك و حكام اطراف را صفاى هواى عنايت و امداد