تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
امير قوام الدين « 1 » نصر اللّه سنجانى بود و آن جناب از احفاد عظيم الشأن ركن الدين محمود شاه سنجان است و در آن ايام طوايف انام به او دست ارادت داشتند و پيوسته تخم ارادت و اخلاص آن جناب در زمين دل مىكاشتند [ و آن جناب در هدايت حال در سلك شركاى قريهء سنجان كه داخل ولايت خواف است انتظام داشت و به نگاه داشتن نسخهء جمع و خرج و توجيه و تحصيص آن قريه اشتغال مىنمود . ناگاه جذبه‌اى به وى رسيده به سلوك مشغول گرديد . در نفحات مسطور است كه امير قوام الدين دست خود وقف مسلمانان كرده بود و هركس كاغذى آوردى و او را كتابتى فرمودى ، خواه مصحف و خواه غير آن ، نام آن‌كس را بر آن كاغذ نوشتى و هركس پيشتر كاغذ آورده بودى اول مطلب او را تحرير نمودى ] « 2 » . در روضة الصفا مسطور است كه در آن زمان كه ستلمش بيك بن مولاى متوجه حرب ملك معز الدين حسين بود ، چون به خواف رسيد جهت دريوزهء همت به ملازمت امير قوام الدين « 3 » رفت و در مجلس آن جناب ، زبان به لاف و گزاف گشاده اين بيت را خواند كه بيت :
هرى را بتازيم و تالان كنيم * ملك را بگيريم و پالان كنيم
امير قوام الدين « 4 » را اين داعيه ناخوش آمده فرمود كه آن غورى كافركيش را مىگويى و اين بيت بر زبان راند . بيت :
شهرى كه در آن شحنه ستلمش باشد * دانى كه در آن شهرچه شورش باشد
و ستلمش از سخن شيخ « 5 » به هم برآمده خواست كه متعرّض آن جناب گردد ، جمعى « 6 » مانع آمدند و او چون از مجلس بيرون رفت ، گفت اين مرد زرّاقى است كه خلق را گمراه مىسازد و اين معنى بر وى مبارك نيامد و در آن جنگ چنانچه نوشته
هامش
( 1 ) . اين لقب در نسخهء چاپى نيست . ( 2 ) . قسمت بين دو قلاب را نسخهء چاپى ندارد و نسخهء خطى در عوض از قسمت پيش از دو قلاب خالى است . ( 3 ) . در چاپى : امير نصر اللّه . ( 4 ) . در چاپى : امير ناصر الدين نصر اللّه . ( 5 ) . در چاپى : امير . ( 6 ) . در چاپى : نوابش .