به محمود بنويس كاى ارجمند * رسانيده بر دولت خود گزند
نه محمود بينم به جنگ آمدن * مرا و ترا تيغ بر هم زدن
تصور كن اى نامور شهريار * كه گر زانكه هر دو بباشيم يار
كه يا رد كشيدن سپه پيش ما * چو آگه شود از كما بيش ما
اويس « 1 » ار به ما تركتازى كند * مگر با سر خويش بازى كند
ز فردوسى پاكدين ياد كن * نگر تا چه گويد درينجا سخن
« كه گر دو برادر به هم داد پشت * تن كوه را باد ماند به مشت »
چون اين مكتوب به شاه محمود رسيد بعد از تقديم استشاره در جواب نوشت كه ، بندگان پادشاه ، لشكر به اصفهان آورده مملكت را خراب كردند و هنوز از مزاج ايشان ايمن نيستم ، بناچار استعانت به سلطان اويس بردم كه شايد ايمن تواند بود . شاه شجاع از مطالعهء اين مكتوب دانست كه آتش فتنهء شاه محمود جز به استعمال شمشير آبدار سمت انطفا نپذيرد و سيلاب طغيان لشكر آذربايجان ، از غير صرصر حملهء مردان دلاورصفت انقطاع نگيرد ؛ بنابرآن سپاه فراوان مجتمع ساخته از شيراز به جانب بيضا در اهتزاز آمد و اين قطعه را گفته نزد برادر فرستاد :
ابو الفوارس دوران منم شجاع زمان * كه نعل مركب من تاج قيصر است و قباد
منم كه نوبت آوازهء صلابت من * چو صيت همت من در بسيط خاك افتاد
چو مهر تيغگذار و چو صبح عالمگير * چو عقل راه نماى و چو شرع نيك نهاد
كمال صولتم از حيلهء كسان ايمن * بناى همتم از منت خسان آزاد
نبرده عجز به درگاه هيچ مخلوقى * كه بر بناى توكل نهادهام بنياد
هامش
( 1 ) . يعنى سلطان معز الدين اويس ايلكانى ( 757 - 776 ) كه به يارى محمود آمده بود .