تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
مىگويد كه از آن پوست جز حكايتى نماندست برخيزد از طرف غربى « 1 » از طارم تا سرحدّ سيستان كه قرب سيصد فرسنگ راه است تمامت جبال و قلاع را كه تا بوقت آنك حكم
وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ
گيرد قائم و ثابت خواهد بود مشاهده نمايد و با عقل خود آن يك حصن بى حصانت را با صد و اند با ركانت « 2 » كه هر يك از آن صد بار بأحكام چون ارسلان گشاى است كه درين روزگار بفضل خداى قهّار و دولت شهريار كامگار هولاكو مفتوح شد موازنه نمايد و از آنجا قياس صولت و عظمت هر لشكر و صفدر گيرد ، فى الجمله سلطان بعد از استخلاص آن قلعه و تسكين نايرهء فتنه در عراق پسر خود تاج الدّين عليشاه را ممكّن كرد و اقامت او در اصفهان تعيين و خود بر عزيمت انصراف عنان بر صوب خوارزم تافت و در دهم جمادى الآخرة سنهء ستّ و تسعين و خمسماية در خوارزم رفت ، و چون ملاحده مناقشت و مخاصمت سلطان از سعى نظام الملك كه وزير مملكت بود مىديدند هم در هفته فدائيان بر ممرّ سرائى كه وزير مىرفت بنشستند چون از سراى بيرون آمد از ملاعين يكى بر پشت وزير زخمى زد و ديگرى از جانب ديگر كاردى بر سرش زد چنانك در حال جان بداد ، و از عجايب احوال عالم يكى آن بود كه وزير مذكور با حاجب كبير شهاب الدّين مسعود خوارزمى و حميد الدّين عارض زوزنى « 3 » عداوتى داشت و در آن روزها در پيش سلطان قصد آن هر دو بزرگ كرده بود و پيش از واقعهء او عارض را بر در سراى گردن زده و قصد آن پيوسته كه شهاب الدّين مسعود را هم بر عقب عارض روان كند خود كينه‌خواه روزگار بلك سابقهء حكم كردگار چنان اقتضا كرد كه پيش از اتمام اين انديشه خون وزير بر زبر خون عارض ريخته شود ، و فدائيان را « 4 » هم بر آن جايگاه پاره « 5 »
هامش
( 1 ) ج ه : غزنين ، د : غزنى ، ب : غرنى يا غربى ، ( 2 ) ج : حصن باركانت ، ( 3 ) تصحيح قياسى ، آ : روزبى ؟ ؟ ؟ ، ب ج د ه اين كلمه را ندارند ، ( 4 ) آ ج د :