ملك قطب الدّين بر عقب او تا او را با اعيان و اجناد مقرّنين فى الأصفاد به حضرت سلطان آورد و قادر بوقو « 1 » را در سلاسل و اغلال در ماه ربيع الآخر اين سال بخوارزم فرستاد و بر عقب سلاطين كامگار با مقرّ سرير ملك رسيدند ، بقاياى قوم قادر بوقو « 2 » چون ازو مأيوس گشتند بر كنار درك « 3 » مجتمع شدند و بر تشويش و التهاب نايرهء فساد محتشد گشتند سلطان به حكم آنك الحديد بالحديد يفلح « 4 » قادر بوقو « 5 » را از ذلّ اسارت بعزّ امارت رسانيد و بعد از مؤكّدات مواثيق با لشكرى بزرگ بدرك كار الب درك « 6 » فرستاد ، و سلطان بنفس خويش عازم خراسان شد و در سهشنبه دوّم ذو الحجّه سنهء اربع و تسعين و خمسماية بشادياخ نزول كرد و بعد از سه ماه از آنجا بر عزيمت تدارك كار ميانجق « 7 » كه سبب امتداد مدّت او در امارت عراق و اشتغال از ملاحظت احوال او سوداى استبداد و استقلال در دماغ او راسخ گشته بود و شيطان ضلال در خيال محال او آشيانه ساخته و بأهبت و عدّت
هامش
( 1 ) آ : قادر بوقو ، ب : قادر يرعو ؟ ؟ ؟ ، ج : قاير بوقو خان ، د : قادر يرغو ، ه :
قاير بوقو ،
( 2 ) آ : قادر بوقو ، ب : قادر بوعو ؟ ؟ ؟ ، ج : قاير ؟ ؟ ؟ بوقو خان ، د : قادر ( فقط ) ، ه : قاير بوقو ،
( 3 ) كذا فى ه ، آ : كنار درك ، ج :
كنار دول ، ب باصلاح جديد : الب درك ، د اصل جمله را ندارد ، - از سابقه و لاحقهء كلام واضح است كه مراد از « كنار درك » همان « الب درك » است كه در اين فصل مكرّر نام او برده شده است و هر دو اسم يك مسمّىاند ، و نبايد توهّم كرد كه مراد از « كنار » در اينجا كلمهء فارسى است يعنى بكنار درك ( يعنى بكنار الب درك ) مجتمع شدند چه بعد از اين در ص 43 مجدّدا نام اين شخص به همين هيأت يعنى « كنار درك » مذكور است و سوق عبارت در آنجا طورى است كه احتمال فارسى بودن « كنار » در آنجا به هيچ وجه متصوّر نيست : « مقارن اين فتح خبر بشارت ظفر قاتر بوقو بر سر كنار درك دررسيد »
( 4 ) رجوع كنيد بمجمع الأمثال در باب همزه :
« انّ الحديد بالحديد يفلح » ،
( 5 ) آ : قادر ؟ ؟ ؟ بوقو ، ب : قادر يرغو ؟ ؟ ؟ ، ج : قاتر ؟ ؟ ؟
بوقو خان ، د : قادر يرغو ، ه : قاير بوقو ،
( 6 ) كذا فى آ ج ، ب : الب درك ، د : آلب درك ، ه : البدرك ،
( 7 ) ه : ميانجوق ، آ : ميانحق ؟ ؟ ؟ ، ب :
مناحق ؟ ؟ ؟ ، ج : مناحق ، د : مناجق ،