رودبار رفت اتسز بعد از وقوف بر استشعار و فرار كمال الدّين جماعتى را از اكابر و معارف بفرستاد و بمواعيد و امان او را مستظهر گردانيد كمال الدّين بنزديك او آمد فرمود تا او را بند كردند تا در آن بند هلاك شد ، و كمال الدّين را با رشيد وطواط قديما دوستى و مصافاتى بودست اتسز را تخيّل « 1 » كردند كه وطواط از حال كمال الدّين واقف بودست بدين سبب وطواط را مدّتى از خدمت دور كرد و او را در آن معنى قصايد و قطعهاست از آنجملت از يك قطعه دو سه بيت ثبت كرد
شاها چو دست حشمت تو بر سرم نديد * در زير پاى قهر تنم را بسود چرخ
بىحسن اصطناع تو و برّ لطف تو * نازم بكاست عالم و رنجم فزود چرخ
به زين نگر به من كه اگر حالتى « 2 » بود * و اللّه كه مثل من بنخواهد نمود چرخ
و از ديگرى بيتى چند نوشت
سى سال شد كه بنده بصفّ نعال در * بودست مدحخوان و تو بر تخت مدحخواه
داند خداى عرش كه هرگز نهايستاد « 3 » * چون بنده مدحخوانى در هيچ بارگاه
اكنون دلت ز بندهء سى ساله شد ملول * در دل به طول مدّت يابد ملال راه
ليكن مثل زنند چو مخدوم شد ملول * جويد گناه و بندهء بيچاره بىگناه
هامش
( 1 ) كذا فى ه ( اتسز تخيّل كرد ) ، ا : تخيل ، د : تحيل ، ج ب اصل جمله را ندارند ،
( 2 ) شاهدى ديگر براى استعمال « حالت » بمعنى مرگ ،
( 3 ) ب : نايستاد ،