خواست و استعطاف جانب او كرد سلطان نرم شد و بر سبيل هدنه و مصالحت « 1 » بازگشت و اتسز بر عادت مستمرّ سر خلاف مىداشت سلطان اديب صابر را برسالت نزديك او فرستاد و او يكچندى در خوارزم بماند و اتسز از رنود خوارزم بر منوال طريقهء ملاحده دو شخص را فريفته بود و روح ايشان خريده و بها داده و ايشان را فرستاده تا سلطان را مغافصة هلاك كنند و جيب حياه او چاك اديب صابر را ازين « 2 » حالت معلوم شد نشان آن دو شخص بنوشت و در ساق موزهء پيرزنى بمرو روان كرد چون مكتوب بسلطان رسيد فرمود تا بحث آن كسان كردند و ايشان را در خرابات بازيافتند و بدوزخ فرستاد اتسز چون واقف شد اديب صابر را بجيحون انداخت ، سلطان در سنهء اثنتين و اربعين و خمسماية « 3 » در ماه جمادى الآخرة باز قصد خوارزم كرد و اوّل قصبهء هزارسف « 4 » را كه اكنون درين عهد بعد از لشكر مغول در آب غرق شدست دو ماه محاصره داد و درين سفر انورى در خدمت حضرت سنجرى بود اين دو بيتى بر تيرى نوشت و در هزارسف انداخت
اى شاه همه ملك زمين حسب تراست * وز دولت و اقبال جهان كسب تراست
امروز بيك حمله هزارسف بگير * فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست
وطواط در هزارسف بود در جواب اين رباعى « 5 » بر تير نوشت و بينداخت
گر خصم تو اى شاه شود رستم گرد * يك خر ز هزارسب « 6 » تو نتواند برد « 7 »
هامش
( 1 ) ا ب د : مصالحتى ،
( 2 ) ب د ه : اين ،
( 3 ) ا : ستّمايه ، و آن غلط واضح است ،
( 4 ) ب د ه : هزار اسف ، ج : هزار اسب ( در مواضع ) ،
( 5 ) كذا فى ا ب ، ج د ه : بيت ،
( 6 ) ب ج د ه : هزار اسب ،
( 7 ) در جميع نسخ همين يك بيت را دارد و حال آنكه از سابق و لاحق عبارت صريحا معلوم